سلام...
چند روزی است دارم با خودم كلنجار مي روم كه بايد از اين به بعد كوتاه بنويسم كارم شده چرخيدن توي وبلاگ هاي قديمي تر تاببينم آن ها چگونه وبلاگ خود را مي چرخانند ...
مي ترسم نوشتن يادم برود حالا که می خواهم از بقیه یاد بگیرم ...
توي اين چند روز تصميم گرفتم اگر توانستم از پس درست و اصولي نوشتن دراين وبلاگ برآيم كه ادامه
دهم در غير اين صورت فكر ديگري بكنم ...
--------------------------------------------------------------------------------------
و خدایی که در این نزدیکی است...
توي يك سايت خواندم كه درشهر قلعه حسن خان تصويري از يك مرد با دو دست قطع شده
روي ديوار باعث شده مردم به تصور يكي از چهره هاي مقدس روز عاشورا، براي حاجت
گرفتن هجوم بياورند.عكسش را هم ديدم ازد حام مردم و زني كه چادرش را روي آن تصوير
مي كشد ...
تمام شهرستان هاي استان تهران را چرخيده ام بيخ گوش تهران تصاويري از فقر مي بيني
كه فقط بايد در كتابهاي علي اشرف درويشيان دنبالش بگردي از همان جنس با همان رنگ
و شكل ...
چند سال پيش همراه يكي از دوستانم به يك روستايي نزديك يك شهرصنعتي براي عكاسي
رفته بودم آن جا يك زيارتگاه بود كه مردم مي آمدند جهت گرفتن حاجت و اداي نظر هايشان
از خادم پير آن جا پرسيدم اينجا چه كسي دفن شده ؟
گفت: جاي پاي حضرت علي است ...
گفتم: من اطلاعي ندارم ولي آيا حضرت علي ايران آمده ؟ اصلا...
توي صورتم براق شد و زير لب حرف هايي زد و رفت ...
از او خواهش كردم اجازه بدهد تا جاي پا را ببينم؛ اولش مي گفت : نه !
من سماجت كردم و او قبول كرد. با هم رفتيم داخل زيارتگاه كه يك ساختمان كوچك مربع
شكل بود با سقف شيرواني سبز رنگ...
توي زيارتگاه خيلي روشن نبود چند نفر از خانم ها دور هم نشسته بودند صداي روضه
مي آمد. يك خانمي هم نان و خرما تقسيم مي كرد يكي هم به من داد.
رفتيم طرف جايي كه چند تا پله سمت پايين مي خورد نمي دانم توي آن حال وهوا چرا يكهو
قلبم توي گلويم مي طپيد پير مرد از پله ها رفت پايين يك قاليچه دست بافت قشنگ را كناري
زد و دوباره برگشت بالا جايي كه منسوب به جاي پاي حضرت علي بود فقط به اندازه يك
سجاده بود آن هم سجاده اي كه طولش خيلي بيشتر از عرضش باشد.
.پير مرد گفت : ببين ! من نگاه كردم ...
ادامه داد: اون فرو رفتگي پايين را مي بيني ؟جاي پاي حضرت ...بالاتر هم جاي مهرش
است .
فقط يك تخته سنگ صيقلي خاكستري مي ديدم . گفتم مي توانم برم پايين تر من از اينجا
هيچي نمي بينم .كلافه شده بود .گفت: وضو داري ؟ گفتم : نه؟
گفت : پس نميشه.. برو سر پله دوم وايسا ولي پايين تر نرو..
هنوز پايم را روي پله نگذاشته بودم كه يكي پشت سرم گفت : ليلا چه كار مي كني؟!
اصلا يادم نبود كه يك بنده خدايي همراهم آمده است
با يك ظرف آش نظري و قاشق به دست كنار پير مرد وايساده بود چشمم بين صورت
متعجب و كاسه آش مي رفت و مي آمد .
گفتم : تو وضو داري ؟ گفت :آره
خلاصه كنم .همراهم كاسه آش و دوربين و كيفش را داد دست من و رفت پايين پايش را
گذاشت جايي كه جاي پا بود ...سجده كرد پيشاني اش را رساند به جاي مهر او تقريبا
مجبور شد دراز بكشد تا بتواند سجده كند فاصله جاي مهر و جاي پا خيلي زياد بود
خيلي زياد ...
از پير مرد تشكر كرديم و از زيارتگاه بيرون آمديم . رفتيم به طرف ميني بوس تا سوار
شويم و بر گرديم .در تمام طول راه اصلا با هم حرف نزديم.
من فكر مي كردم كه مهر از زمان شهادت امام حسين و توسط ايراني ها ساخته شده
آن هم وقتي كه به زيارتش مي رفتند و ازخاك تربت براي خودشان مي آوردند و حضرت
علي اصلا به ايران نيامده ولي آن موقع خيلي به چيز هايي كه فكر مي كردم مطمئن نبودم ...
به گمانم اين مردم حق دارند كه اينطور به دنبال امداد غيبي هستند در طول تاريخ به جز تعداد
معد ودي كه حكومت كردند يا عياش بودند و خوشگذران كه وقتشان در حرمسراهايشان
مي گذشت يا ظل الله بوده اند روي زمين ..از فقر و فلاكت و درد و مرض به كجا پناه مي بردند ؟
وقتي حتي نشاني خود خدا هم نداشتند ...صدايشان را چه كسي قرار بوده كه بشنود ؟
حرف هايي كه مي نويسم كاملا شخصي است قصد تحليل علمي و كارشناسي هم ندارم ..
اصلا در توان من نيست ...ولي خيال مي كنم اگر روزگار كمي با اين مردم مهربان تر بود شايد
براي فرار از درد به دنبال جاي پايي روي صخره و اثري روي ديوار نمي گشتند .
دو سال پیش توی یک روستا در لرستان زنی موقع زایمان تا دم مرگ رفت وآمد جاده بسته
شده بود دکتر نداشتند ودیدم چگونه دست به دامن همان چیز هایی شده بودند که ما به آن ها
می گوییم خرافات..
خدا جايي همين نزديكي است. مگر نه اینکه اولياي خدا آمده اند براي نجات بشر از گمراهي
همانطوركه در دينشان گفته شده است نه آن كه گمراه تر شوند در راهي كه به اشتباه به رويشان
گشوده شده است. هركسي اعتقادات خودش را دارد ولي دلم مي خواهد بگويم من هم مثل بسياري
از مردم به يگانگي خدا، نبوت حضرت محمد و ولايت حضرت علي اعتقاد دارم.هر چند به نظرم
كاملا شخصي است.الان كه دارم عكس نقش روي ديوار و هجوم مردم را نگاه مي كنم با خودم
مي گويم به چه كسي خيلي ظلم شده است به اين آدم ها به اعتقاداتشان یا تصویر خدا در ذهنشان؟
نمی دانم ...
به خاطر دیدن این عکس خیلی غمگین شدم و این غم بر روی نوشته ام تاثیرش را گذاشته است ...
به خودم فرصتی می دهم تا اشک هایم سراریز شود به گمانم گم شده ام... یا خدا

