چگونه آدم ها ریشه کن می شوند
نا خواسته خود خواسته
با اين حرف ها يي كه زدم يعني مستند ساختن تعطيله ديگه ؟... نخيرم اوضاع هنوز هم يك خورده آبادي دارد همه اش كه خراب نشده ... اصولا بشر براي هر مشكلي يك راه حل پيدا مي كند شايد براي همين است كه تاريخ از دستش خلاصي ندارد وزودترنسلش به گونه هاي كمياب پرنده ها وگياهان نمي پيوندد.
چشم كمتر حاشيه مي روم... ببخشيد...
داشتم مي گفتم براي اينكه بتواني دوربين دست بگيري و بروي بيرون از عالم و آدم فيلم بگيري وكسي هم تو را از نان خوردن نياندازد به مجوز نياز داري ... م ج و ز...م جوز...مجوز
آي! آي! اين مجوز و مراحل به وصالش رسيدن براي خودش داستاني دارد خواندني نمي داني از خنده غش کنی يا از گريه بميري...من فكر مي كنم اگریک سياستمداررا به عنوان طرح كاد بفرستند جهت اخذ مجوزفيلم برداري از مثلا كارگاه روده پاك كني باقر آباد خيلي خوب مي تواند جامعه و مردم حاضر در اين جامعه را بشناسد و كمتر پشت تريبون از اين حرف هاي رمانتيك بزند... به خدا
از همين الان يك موضوعي را برايتان روشن كنم اصلا دريافت مجوز از هيچ نهاد و ارگان امنيتي و غير امنيتي فرمول و قلق مشخص و تعريف شده اي ندارد ...يعني چه؟!
توضيح مي دهم ...
اصلا مهم نيست شما قرار است از مرز دو قارون بين ايران و افغانستان واقع در خراسان رضوی كه حساس ترين و امنيتي ترين مرز ايران است و اشرار و قاچاقچي هاي مواد مخدر و انسان و مواد منفجره خانه خاله اشان فرض كرده اند فيلم بگيري يا از كارگاه سماور سازي مش بايرام واقع در احمد آباد مستوفي يكهو ديدي پروسه در يافت مجوز دومي از اولي سخت تر ، طولاني تر و حتي امنيتي تر شد !!
به همين سادگي ...
يك مو ضوع ديگري هم هست كه خيلي مهمه ... اين كه چقدر مهمه فقط بايد خدا نكرده زبانم لال زبانم لال زبانم لال گير بيافتي كه دركش كني مثل آتش در خرمن افتادن مي ماند بايد خرمن خود آدم باشد تا سوختنش را حس كرد با پوست و استخوان...
هيچوقت در هيچ شرايطي بدون مجوز يا با مجوز جعلي پا نشو برو سر فيلم برداري حتي تصور عواقبش پشتم را مي لرزاند ...لطفا چريك بازي در نيار خيال نكن با اين كاري كه مي كني يعني مجوز يكي ديگر را برداري و مثلا بروي از خيابان پشت مجلس شوراي اسلامي فيلم بگيري راجع به موتور تاكسي ها خيلي زرنگي ...نه جانم توي مرام مديران توليد بهش مي گويند : با سر افتادن توي چاه آنهم چاهي كه گاهي
اوقات ته ندارد ...
من بايد صد تا پست بنويسم به عنوان نقش مجوز ها در راستاي پيشرفت يا عدم پيشرفت سينماي مستند در بلبشوي فرهنگي جامعه بدون محور!!! ...شايد نشان بدهد چقدر جدي است .اينطور نميشه...
يادش بخير...
دلم مي خواهد يادي كنم از ... يكي از شهرستان هاي كوچك استان تهران كه شغل اصلي اش دوچرخه سازي بود. هر كجا هست زنده باشد و سلامت ...چپ مي رفت راست مي آمد به من مي گفت : از نون خوردن مي اندازمت خيال كردي ؟
مجوز نيروي انتظامي تهران بزرگ را رؤيت كرده بود مي گفت : اين مجوز جعليه ...مهرش هم با سيب زميني زده ايد ...خلاصه مجوزي راكه من براي گرفتنش سه روز زحمت كشيده بودم ودو دفعه رفته بودم كرج و آمده بودم تهران از من گرفت در اصل قاپيد و گفت : تا استعلام نكنم دست از سرشما بر نمي دارم ...گوشي تلفن دستش بود مرتب شماره مي گرفت...آن هم كي ؟! ساعت شش بعداز ظهر روز پنجشنبه... توي اين مملكت هم هر وقت پنج شنبه مي آيد شنبه و يك شنبه اش بنا به مناسبتي تعطيل است .
نشسته بودم توي دوچرخه سازي اش در اصل من را گروگان گرفته بود. مي گفت : باش تا تكليف اين مجوز جعلي روشن بشه...راستش از اين همه مسووليت پذيري اش بدم نیامده بود سوء تفاهمی که داشت بد بود انگارهموطن و هم زبان هم نبودیم.
خودی و غیر خودی ...دوست و د شمن...شکار و شکارچی...
البته از صبح كار كرده بوديم سماجتش در اثبات جرم ما باعث شد كمي استراحت كنيم... بقيه گروه نشسته بودند بيرون كنار جاده زير يك درخت گردو و چايي مي خوردند...
من اهل چايي خوردن نيستم هيچ وقت...
به هر كجا تلفن مي كرداز دو حالت خارج نبود يا کسی گوشی را بر نمي داشت يا مثلا
سرباز وظيفه قند علي سربندري از همه جابي خبر جواب می داد...
ديدم دارد خيلي اذيت مي شود عصبي شده بود جلوي چشم من تمام تيرهايش به سنگ
مي خورد به نظرم كاراكتر جالبي داشت ازآن مخلص هاي گوش به فرمان زيادي
د لسوز...كارگردان فيلم آمد داخل مغازه برايم گرد وي پوست كنده آورده بود
سر خوش بود و مي خنديد به من گفت : ناراحت نباش مي آيم ملاقاتي ات تا تو باشي
با سيب زميني مهر نيروي انتظامي را جعل نكني و ادامه داد ما مي خواهيم برويم تو
نمي آيي و خنديد ... با صداي بلند...بعد به فرمانده گفت : حاج آقا من مي توانم به جاي
خانم اینجا بمانم؟ راسیتش همسرایشان مسووليتش را سپرده به این حقیر...
نگاهش به من بود ابرو هايش را تابه تا كرد...نیشش تا بناگوش باز بود.
بر خواستم رفتم سمت فرمانده گوشي سبز رنگ تلفن را محكم به گوشش چسبانده
بود وتوي دفتر چه تلفن موبايلش دنبال شماره مي گشت...چند تا گردو گذاشتم روي
ميزش وبا انگشت سراند مشان به طرف فرمانده گفتم: مهر را جعل كنيم نامه سربرگ
دارد بعد اشاره كردم به آرمش و گفتم : ايناهاش ...
اول به گردو ها نگاه كرد و بعد به من گفت: از اين برگه ها توي خيابان ريخته خيال
كردي نمي شود پيدا كرد يكهو از روي صندلي برخاست ، من بي اراده يك قدم عقب آمدم ...
ادامه داد اگه جاسوس موساد باشيد مثلا ...تكليف چيه؟
احساس كردم دارد تغيير موضع رخ مي دهد او توي موضع قدرت و من هم توي جايگاه
آدم هاي خطاكار ضعيف ...
گفتم : آقا ديگه اين حرف را تكرار نكن همين یک جمله براي اینکه سرمان برود بالای
داركافيه...
كارگردان كمي جلوتر رفت سرش رابه گوش فرمانده نزديك كرد و آهسته گفت : حاج آقا
ببخشيد هاولي به نظر نمي آيد موساد مرض خورده ملعون نيروهايش را بفرستد توي آبادی
شما جهت جاسوسي تا ازجوانان بيكارآفتاب نشين اينجا فيلم بگيره ... مثلا قراره اطلاعاتي
از انواع متلك پراني هاي جوانان غيورچشم چران جمع كنيم ببريم واسشون كه چكارش
كنن ها؟!! قربان آن از خدا بي خبر ها احمق هستند ولي نه اينقدر...
برگشت به من نگاه كرد احساس كردم می خواهد به من چیزی بگوید تقريبا حدس زدم توي
فكرش چيست.رفتم نزديكتر و گفتم: مجوز را بده من آقا! از نيروي
انتظامي گرفتمش فقط هم بايد افسر نيروي انتظامي رؤيتش كند به كارگردان گفتم :
گوشي ام توي كيفمه مي روم تلفن كنم تا يكي بياید تكليف مارا روشن كند.. شب شد بابا..
از در بيرون آمدم رفتم سمت ماشين چند نفر از جوانان خوش نشين زيرآفتاب آنطرف
جاده به ماشين تكيه داده بودند و تخمه مي خوردند و مارا تماشا مي كردند تا من را
ديدند كه به سمت ماشين مي روم فاصله گرفتند...نزديك شدم... يكي گفت : ما را
كي تلويزيون نشون مي ده خانم ؟
ايستادم گفتم : چند دفعه گفتم فيلم ربطي به تلويزيون ندارد ها؟
يكي از آن ها گفت : ما يه پسر خاله داريم هره خنده است الان از سر كارآمده
بريم بهش بگيم بيايد ازش فيلم بگيريد ؟ دلقكيه واسه خودش ...
داشتم توي کوله ام كه شتر با بارش گم مي شود دنبال تلفنم مي گشتم...
شوخي مي كردند و مي خنديدند متوجه حر فهايشان نمي شدم از من فاصله
داشتند كلماتي كه هر از گاهي به گوشم مي رسيد بوي بدي مي داد سرم را بلند كردم
ديدم فيلم بردار يك طرف زير انداز را گرفته و صدا بردار طرف ديگرش را و تكانش
مي دهند ريتم حركتشون یاد آوريك آهنگ بود توي ذهنم ...
به عقب نگاه کردم كارگردان پشت سرم با مجوز ايستاده بود و لبخند مي زد گفتم :
بنده خدا را نجاتش دادي گير كرده بود ... بقيه نشسته بودند توي ماشين .
گفت : نمي خواست جلوي يك زن كم بياره البته حق هم داشت...
گفتم : متاسفم براي مملكتي كه مدعي روشنفكري اش اينطور حرف بزنه
گفت : آبجي قبول داري هر چيزي مي تواند استثنا داشته باشد ؟
در حاليكه در ماشين را باز كرده بودم و در حال سوار شدن بودم گفتم : خب!!
در ماشين را باز كرد پريد داخل ودر حالي كه از آینه جلو با من حرف مي زد گفت:
من مدرن امروزي هم استثنا دارم ديگر ...
كمر بند را بستم وحرکتی به دستم دادم و گفتم : متوجه شدم ...
ماشين حركت كرد فرمانده راديدم جلوي در مغازه اش زير چراغ كم نوري ايستاده
و مارا تماشا مي كند ...ماشين دور زد ...كارگردان برايش دست بلند كرد ...فرمانده
هم دستي تكان داد و رفت داخل مغازه اش...
به سمت تهران قبل از اينكه خوابم ببرد با خودم فكر كردم دراين فاصله توي اين شهر
كوچك نفرين شده چند تا جرم اتفاق افتاد؟! جاسوسي مثلا موساد خطر ناك تر است يا
اين جوانان تخمه شكن آفتاب نشين كه از دوتا جمله اي كه مي گفتن يكيش شوخي به
قولي مستهجن بود ..
دشت تاريك بود خیلی تاریک..جاده نيمه روشن وتوي آسمان هيچ ستاره اي نبود...
صداي موتور ماشين خواب آور بود...
با خودم گفتم : خدا كند توي مد تي كه فرمانده سعي مي كرد از ما جاسوس برانداز
بسازد و مشغول سر گرمي تازه اش بودهيچ کسی توي آن شهر كو چك به كمك احتياج
پيدا نكرده باشد.. اگر کسی کمک خواسته باشد صدایش به گوش فرمانده رسیده آیا ؟
ادامه دارد...
*******************************************************
امروز...دیروز... بعد از ظهر متنی را راجع به موضوعی دیگر تایپ کردم شب وقتی که
می خواستم آن را توی وب بگذارم توی کامپیوتر نبود گمش کرده بودم هر چه گشتم
ندانستم کجاست.انگار درست ذخیره اش نکرده بودم ...
از یوسف جان خواهش کردم برایم پیدایش کند گفت: دیر وقته می خواهم بخوابم...
گفتم : پس من چه کار کنم ؟
دندان هایش را مسواک می زد و بالای سر من وایساده بود گفت: یک مطلب دیگه
بنویس .بعد از چند لحظه کلنجار با کامپیوترگفتم : را جع به چی بنویسم ؟
رفته بود توی دستشویی و شیر آب را تا آخر باز کرده بود..عاد تشه.. با دهان
پرو صدای پر فشارآب چیز هایی گفت که درست نشنیدم ولی جمله های آخرش این
بود :بنویس ازهمان اتفاقاتی که وقتی می آیی خونه اول تعریف می کنی و غش غش
می خندی و بعد مثل افسرده ها بهشون فکر می کنی ...
