وقتي كه شور و سرمستي از نوک قلم مي پرد ...
چهارسال پیش تجربه الان رانداشتم خیلی خوش خیال و نابلدبودم البته هنوزهم هستم ولی کمتر، لااقل از نادانی فاصله گرفته ام و تقریبا فهمیده ام دنیا دست کیه و چگونه می چرخد...یادم نمی رود روزی که مجوز سازمان زندان ها را گرفتم توی خیابان شریعتی روبروی خیابان یخچال ...راه نمی رفتم پرواز می کردم ... مجوز به دست در حالیکه خیال می کردم خیلی با عرضه هستم با اعتماد به نفس رفتم شهرستانی که زندان مورد نظرم در آن شهر بود... حراست سازمان زندان هامجوز ها را رویت کرد و امضا ها رد و بدل شد و قول و قرارها را گذاشتیم روز فیلم برداری و با گروه رفتیم زندان ... پشت در زندان زیر برق آفتاب نزدیک کویر نمک منتظر ماندیم تا در را باز کنند وبرویم داخل . من كه هم كار گردان بودم (مثلا) و هم مدير توليد رفتم پيش حراست سازمان زندان ها . مسئول دفترش يك مرد جوان بود از او سراغ رئيسش را گرفتم او سري كه پائين داشت را بالا نگرفت همانطوركه به كفش هاي خاكي اش نگاه مي كرد گفت :ايشان ناخوش هستند... من هم اداي آدم هاي خونسرد را در آوردم و گفتم : تكليف من چيه ؟ مارا توي زندان راه نمي دهند نزديك يك ساعت است كه با گروهم معطليم ...با اين همه مجوز قرار نبود اينطور با ما رفتار كنند ... از قصد صدايم را بلند كردم چون مي دانستم ايشان همين دوروبر دارد صدايم را مي شنود ... آمدم بگويم يك زماني حرف مرد مثل بود ولي منصرف شدم آن وقت به جرم توهين به مقدسات من را مي انداختند توي همان زنداني كه الان راهم نمي دادند ... اين جمله را همين ديروز چند سال پيش از زن همسايه در حاليكه از خيانت همسرش براي يك خانم ديگر تعريف مي كرد ياد گرفته بودم و خوشم آمده بود .. كجا بوديم ؟ ...آها داشتم مي گفتم ... رئيس دفتر جوان ايستاده بود ولي سرش را بالا نمي گرفت تا شايد از چشم هايش حدس بزنم چه جور آدمي است و چطور با او رفتار كنم ... گفتم :ايشان الان كدام درمانگاه يا بيمارستان است من بايد ببينمش همين الان ...همين الان...شنيدي ؟ بگو آقاي اصغري كجاست ؟! بنده خداسرش را بالا گرفت و با تعجب به من نگاه كرد... به گمانم توي دلش گفت: استغفرالله...
راستش را به شما بگويم ؟ داشت آبرويم مي رفت گروه را توي گرما پشت در زندان معطل كرده بودم روز داشت مي رفت وقت اداري تمام مي شد از همه بدتر يكي از بچه هاي گروه از دوستان تهيه كننده بود و مي دانستم همه اين ماجرا وقتي كه برگرديم تهران كف دست تهيه كننده خواهد بود ... بي برو برگرد ... آبرويم در ميان بود اساسي ...
رئيس دفتر جوان چند لحظه نگاه كرد و گفت :ايشان بيمارستان نيستند گفتم :اگر نا خوشه پس كجاست ؟ گفت :توي نماز خانه !چشمانم گرد شد ... انگار مي خواهداسرار امنيتي براي من فاش كند صدايش را پايين آورد و با احتياط گفت:سرُم نمكي بهش وصله ! نمي تونه بياد از صبح تا حالا گلاب به روتون مسموم شده ... نمي دانم لبخند زدم يا نيشخند ولي عصبانيت از سرم پريد ... گفتم :لطفا برو بهش بگو من آمدم بايد با ايشان حرف بزنم بگو خودم مي آيم نماز خانه ديدنش ... هنوز حرفم تمام نشده بود كه يكي ديگر از در هاي بسته اتاق باز شد و يك سرباز آمد بيرون و گفت :حاج آقا گفتند بفر مائيد داخل ... تا نرفتم داخل نماز خانه لازمه برايتان بگويم دفعه قبل كه ايشان را ديدم مرد ميان سالي بود كه با كت و شلوار طوسي و تسبيح شامقصودش خيلي با جذبه به نظر مي رسيد خيلي هم آراسته بود ... در نمازخانه را سرباز برا يم باز كرد ولي خودش داخل نيامد رفتم تو. نماز خانه كوچكي بود ...حاج آقا هم ته نمازخانه روبروي در زير سرم خوابيده بود يك پشتي هم زير سرش بود...تا وارد شدم خودش را جمع و جور كرد .آشكارا معذب بود ...رفتم نزديك تر بنده خدا رنگ به رخسار نداشت زرد وبي حال معلوم بود مسموميت بدي را از سر گذرانده دو سه قدم كه جلو رفتم گفت : لطفا بفر مائيد بنشينيد ...(يعني جلوتر نيا ) معلوم بود دلش نمي خواهد كسي او را با اين حال نزار ببيند ... نشستم گفتم : خدا بد ندهد ...چي شده ؟ گفت : خدا كه هيچ وقت بد بنده هايش را نمي خواهد ... ديدم راست مي گويد از آن موقع تا حالا اين جمله را هرگز به هيچ كسي نگفتم ...
بريم سر اصل مطلب ...برايش خواستم توضيح بدهم ... گفت : حرف هايتان را شنيدم ...راستش رئيس حراست زندان گفته چرا با ايشان هماهنگي نشده ... نزديك بود از تعجب بميرم گفتم : رئيس حراست زندان از كجا پيدا شد؟!!مگراينجاچندتاحراست داره؟ حال نداشت حرف بزند گفت : دوتا ... گفتم: حالا من چه كار كنم ؟ داشتم كلافه مي شدم فكر اين كه بچه ها زير برق آفتاب توي گرما، هزينه توليد ، اعتماد تهيه كننده به من بيچاره چقدر شر منده همه خواهم شد...واي ...واي خدايا به دادم برس ... عجب بد بختي شده ها؟! چندلحظه به سكوت گذشت ؛ در حاليكه كلمات از دهانش مثل قطره هاي سرمي كه بهش وصل بود زوركي و دانه دانه بيرون مي آمد گفت : نگران نباش معاونم را فرستادم تا باايشان صحبت كند انشاالله كه خير است ...نگاه كردم ديدم با هر قطره سرم يك كلمه را به زبان مي آورد نمي دانم ازاين موضوع بود يا اميد واري براي حل مشكل پيش آمده يا شايد هم استرس كه لبخند زدم البته كمي بيشتر از لبخند تقريبا خنديدم ... خواستم بگويم : چرا توي اين چند روز با ايشان هماهنگي نكردي و مجوز هارا نشانش ندادي ؟ پشيمان شدم حالش بدتر از اين بود كه سرزنشش كنم و قدرتش بیشتر از آن ... روي دو زانو نشسته بودم راحت نبودم ،بلند شدم چادرم پيچيده بود دورم گير كرد زير پايم ... درش آ وردم و دوباره سركردم ... گفت: برو پشت در زندان تا چند دقيقه ديگر همه چيز حل مي شود ...
به طرف دررفتم كفشهايم را پا كردم دستگيره در را چرخاندم ...صدايم كرد:خانم ممكنه هر روز كه فيلم برداري مي كنيد كاستش رابد هيد ما ببينيم ؟ مي دانستم درخواست نيست بلكه دستوره ... گفتم: شما ويدئويش را نداريد آخه بتاكمه ... لبخند زد جان گرفته بود لحن آشنايي داشت گفت: اشكال نداره دستور مي دهم از شبكه استاني برامون بيارن شمابه اين چيز ها فكر نكنيد خانم ... لبخندش غليظ بود وچشمانش برق مي زد ...انگار لبخند من هم برداشته بود براي خودش... با آن حال و روز زير سرم حتي از من قوي تر بود ...يك چيزي مثل سوزن در مغزم فرو رفت... اين پيشنهاد يعني سانسور يعني فيلم تو نه ...فيلم من...در مقام مقايسه مثل مادري كه بچه اش را به زورازش بگيرند تا بهتر تربيتش كننددر حاليكه مادربي نوا مطمئن باشه آن ها گند مي زنند به شخصيت بچه...
گير كرده بودم ...دلم نمي خواست... ناراحت شدم ...لبخند زدم و گفتم : با كمال ميل ...حتما. نگاهم به او نبود ... وقتي اين را گفتم حواسم به پنجره بالاي سرش بودميله هاي عمودي داشت... نگاهش نكردم چون حس كردم از چيزي كه توي سرم مي گذرد اسكن مي گيرد ...داشتم فكر مي كردم چه طوري دورش بزنم ... بپيچانمش...من هرگز با صداي بلند به كسي ناسزا نمي گويم هرگز... ولي توي دلم چرا...
بيرون آمدم ...آفتاب آن قدر شديد بود كه همه جا سفيد بود وبراق ...آدم ها ي جلوي درزندان توي آن همه نور محو بودند و تاريك انگارهمه سايه بودند .ديوار هاي بلند زندان تمام قاب تصوير روبرو يم را پر كرده بود ...دوستانم را به سختي مي ديدم... رفتم سمت بچه ها ديدم با يك خانواده بوشهري كه از جنوب براي ديدن زنداني اشان آمده گرم گفتگو هستند تامن را ديدند يكي گفت: كجايي ؟ يه آ قايي آمد و گفت مي توانيم بريم داخل ... ديگري گفت :خسته نباشي خانم ... و لبخند زد در كسري از ثانيه فكر كردم چقدر كلمه "خانم" را مي شود با لحن و حس و حال متفاوت به زبان آورد...راستي ما چند نوع لبخند داريم؟
گفتم : بچه ها بابت اين معطلي خيلي متا سفم اذيت شديد ...خنديدند. يكي گفت : اي بابا!خيلي هم خوش گذشت ...نشستيم پرتقال خورديم تو هم مي خواهي؟ وسايل را بر داشتيم رفتيم سمت درزندان بايه بغل مجوز و اجازه دوتا حراست و كلي معطلي .موقعي كه خواستيم داخل شويم يك آ قايي كه به گمانم سلطان آفتابه ها بود گفت: تا كف دستتان را مهر نزنم حق نداريد بريد داخل ... ما گفتيم :نه!!
او گفت: مجبوريد ... تا اينكه با يكي يه مهر آبي كف دست رفتيم داخل زندان براي فيلم برداري ...مسئول بند كه يك خانم بي حوصله بود و حتي براي من هم رويش را محكم مي گرفت گفت: شما فقط براي سه روز فيلم برداري روزي دوساعت اجازه داريد ... گفتم: توي مجوز ما نوشته پنج روز روزي شش ساعت ... گفت: من اجازه نمي دهم... من گفتم: نه !! او گفت : چاره اي نداريد ... مهم نيست چندروز رفتيم و چند ساعت آن جا بوديم ، مهم خاطراتش است كه مثل يك اتفاق در ذهنم جاي پايش مانده است ...
بعضي از ديدني ها هم حتي اگر در كلام جاي بگيرد زبان را مي سوزاند ...نوشتن اين خاطرات شوروسر مستي رااز نوک قلم مي پراند و طنازي رااز ياد نويسنده اش مي برددهان تلخ مي شود مثل زهر... تمام خاطرات آن چند روز بي حوصله اتان مي كند بماند براي بعد...شايد اگر عمري باشد... به اميد خدا ...

