تبليغاتX
مستند ساز
پنجشنبه 24 اسفند1385

                  **** بهاريه ****

 

هنوز هم نمي دانم چند روز ديگر بهار مي آيد و زمستان مي رود پي كارش یک جای دیگر ..

 

 از يك دوست پاي تلفن پرسيدم چند روز ديگر عيد است ؟ گفت : نمي دانم ..ولي خبر دار شدم خبرت مي كنم تا آماده شوي واسه آمدنش ..شب چهارشنبه سوري راستي راستي باورم شد دیگر بهار دارد مي آيد .. دمش گرم و سرش خوش باد .. چه جراتي دارد ..كار خودش را مي كند و از كسي هم حرف شنوي ندارد ..چه خوب ..

 امروز رفتم بازار تجريش ، بين مردم گم شدم لبخند روي لبم بود توي شور و شوق آدم ها حل شدم . بوي  سبزي تازه  ترشي ،  زيتون  دلم می خواست هر چه كه در بازارمي آمد جلوي چشمم  بخرم و بياورم خونه ..يك بسته سير تازه ، دوبسته تره فرنگي ، از عمه ليلا هم سمنو خريدم ، سبزي و زيتون هم كه ديگه نپرس..يك بغل هم حال خوش خريدم ..الان اينجاست .. همه جاي اين خانه .. زنبيلم  پر شده بود از بازار تجريش ..و خودم لبالب از حس خوش خوشحالي ..

این زنبیل راازيك بانوي شمالي خريدم توي نوشهر خودش بافته بود؛ واسه اينجور خريد هاهمراه  من مي آيد .

  بقيه خريد هايم را هم نمي گويم طولاني مي شود صدايتان در مي آيد ..آخه..

فقط بگويم يك مسواك خريدم آنقدر قشنگ است كه دلم مي خواهد بگذارم توي گلدان روي تاقچه تماشايش كنم .. فكر كن !!

توی هیری ویری خرید کردن دوستم زنگ زد گفت : لیلا به نظر تو سه پایه ساچلر آفیش کنم یا سه پایه مانفرتو ؟

گفتم : به نظر تو سوپ تره فرنگی با قارچ خوشمزه تره یا کلم قمری ؟

گفت : تو الان چه سمتی داری ؟

گفتم : خانم  خانه ..

غش غش خندید و گفت: به آقا یوسف سلام برسان .. و قطع کرد.

البته بعد از اینکه از شلوغی آمدم بیرون به او تلفن کردم و نظرم را گفتم ..چه سالی به سر کردم امسال ..چه اتفاقاتی که از آسمان نیفتاد روی سرم ..من از خدا چه می خواهم غیر از این که اگر رنج می دهد و سرمستی اول ظرفیت سازی کند تا نه پایم خم شود نه سرم ..

روز دوازدهم فروردین دوستم که مدیر و موسس بزرگترین کتابخانه سینمایی کشور است زنگ زد وبرای پانزدهم با من قرار گذاشت روز سیزدهم تصادف کرد رفت توی کما وقتی دیدمش فهمیدم با مرگ در گیر است هفدهم رفت از پیش ما ..هنوز از این شوک در نیامده بودم که به مدت یک هفته رفتم شب نشینی در جهنم آن هم چه جهنمی ..بعد از این دو اتفاق  یکهو هوا آفتابی شد آن هم چه هوایی اتفاقات خوب از آسمان می بارید روی سرم ظاهرا خدا قبلش با کار کار شناسی برایم ظرفیت سازی تجویز کرده بود ..

اتفاقات خوب امسال یکی دو تا نیست اگر بنویسم طولانی می شود باز صدایتان در می آید به من تذکر آئین نامه ای وبلاگ نویسی می دهید ..پاک زده اید توی ذوقم خود سانسوری می کنم بد جور.. اصلا نمی دانم این وبلاگ من است یا شما؟ از آدم حرف گوش نکنی مثل من بعیده .. به خدا..

داشتم می گفتم ذوق مرگ شدم از اين همه حس خوش از اين همه حالِ با حال  مثل لذت وسوسه گناه انگار وقتي آدم های دور و برت ناخوش هستند سر خوش بودن گناه دارد اين هم شد فتواي من ...ولي اين گناه را به جان مي خرم جهنمش را هم مي روم اگه لازم شد البته ..

 توي تجريش زير باران ماندم خيس شدم بقيه مي دويدند سر پناه پيدا كنند ولي من به نيابت از آدم هاي باران زده پناه گرفتم زيرقطره هاي نوازش گر باران ..

 عید جایی نمی روم چون فیلم برداری داریم اگر از خیابان ولیعصر رد شدید ودیدید یک گروه فیلم سازی دارد از چنار های گوگوری مگوری فیلم می گیرد شاید ما باشیم ..مستند های گستاخ و زبون دراز رفت توی قصه ها.. فعلا سوژه هامون تو مایه های چناره یا تیر چراغ برق خدا بخیر بگذراند یک وقت اعتراض فراموشمان نشود..مستند سازی هم نشود شلغم کاری..

مي توانم هزار تا بهاريه بنويسم براي هزارتا بهار كه الان توي راهند و قرار است بيايند بر اساس عهدي بين خدا و بندگانش .. راستي تا يادم نرفته ..

 

خدا کند توی سال جدید آرزوهای کسی نشود حسرتهای زندگی اش.. آمین 

 

 سالی که می آید مبارك است .. خيلي خيلي هم مبارك است..  به امید خدا..      

 

ممنونم از شما که اینقدر نجیبانه قالب قبلی وبم را تحمل کردید به اندازه هزار

 تاازتون تشکر کنم کافیه مگه نه ؟ به خدا خیلی خوبید ..

الان خیلی برایم مهمه که چشم های شما موقع خوندن اذیت نشه ..

حالا بگویید لیلا بد است !!

 

سكوت مي كنم مي روم و توي عيد مي آيم با يك نوشته  و شايد عكس هم

گذاشتم توي وبم ..  اگر عمري به دنيا داشته باشم البته..

 

 پیشنهاد می کنم کاست "هیس" با صدای" رضا یزدانی" را گوش کنید ..

فوق العاده است .این جنس صدا را می پسندم ..حرف هایی هم که می زند مقبول افتاده است بسیا ر.

 

 

نوشته لیلا خوانساری در 7:44 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 19 اسفند1385

                            

                               وقتي كه مي بارد از آسمان .. مي جوشد از زمين

                                       

                                      دود می شود در آتش همچون هیزم

 

 

 اين روز ها خيلي كار مي كنم بعضي اوقات شب قبل براي به سرانجام رساندن كارهاي

 فردایم برنامه ريزي مي كنم  تا وقتي كه خورشيد خانم مهمان آسمان است بتوانم به

كارهايم برسم چند روزاست مدير توليددو تا فيلم مستند شده ام كه يكيش خيلي سخت و

 پر از بدو بدو است وديگري هم دست كمي ازاولي ندارد ولي نسبتا سبك تر است .

حالا خيال نكنيد حرص پول من را كشته !... نه به خدا !

 

 صحبت پول شد بد نيست كمي هم راجع به دستمزد هايي كه بابت كارهايم مي گيرم

 برايتان بنويسم ولي قبلش يك نكته كه گفتنش براي من خيلي مهم است را برايتان

بگويم من به كار مديريت توليد در سينماي مستند خيلي علاقه دارم ..خيلي ..به هزار

 و يك دليل كه حتما در يك پست جداگانه شايد هم چند تاپست برايتان توضيح بدهم .

 حالا برويم سر بحث شيرين پول در آوردن كه اين دم عيدي به نظر من و خيلي ها

درآوردنش از اهم واجبات است هرچند من توي اين كار مثل خيلي كارهاي بدرد بخور

 ديگرآدم بي استعدادي هستم ودرنگهداري اش بي استعداد تر . مامانم مي گويد: تو به

 پدرت رفتي ..البته منظورش توي نگهداري ازپول چون درآمد بابام خوبه البته برعكس

 من كه دخترش باشم ...تازه مادرم با اينكه خانه داراست وضع مالي اش از من بهتره

 به يك دليل ساده ..چون او به من پول قرض مي دهد نه من به او...حالا بگوييد در حق

زنان خانه دار ظلم شده و از اين حرف ها ...

 البته تا شروع نكردم يك صحبتي هم با خدا جون دارم . خدايا اين حرف هايي كه مي زنم

حكايت استشكايت نيست لطفا ناراحت نشو تا اين يك لقمه نون هم كوفتم نشه..   مي دانم

 هرچه مي رسد از توست براي همين ممنون ..خيلي هم ممنون .

اين شغلي كه من دارم يعني فيلم سازي اصلا مهم نيست كه كارگردان باشي، فيلم بردار،

 صدابردار، مديرتوليد و يا تدوين گر دو تا اشكال اساسي دارد حالا شايد اشكالات ديگري

هم داشته باشد..كه دارد..ولي اين دوتا به بحث الان ما خيلي مربوطه ..خيلي .

 اين كارامنيت شغلي نداردهزارتا اتفاق از زمين و آسمان مي افتد تا كاري را كه رويش

 حساب كرده اي و حتي كلي معطلش شدي سر نگيرد اگر از سر گرفت و كليد خورد به

 سرانجام نرسد اگرکلید زديد و فيلم برداي كرديد يك جايي به دليلي كه پيشنهاد مي كنم

 هيچوقت دنبالش نگرديد متوقفشود حالا فرض كنيد متوقف نشد و حتي تدوين و صدا گذاري

 وآهنگ سازي و زير نويس هم شد ولي توقيف بشود .فكر مي كنيد چه اتفاقي مي افتد ؟!

خوب معلومه توي هر كدام از اين  اتفاقات كشنده شما به پولتون نمي رسيد به همين سادگي ..

 حتي اگر به پولتون برسيد به همه اش كه اصلا ..

 من اينجور وقت ها سنگين و رنگين سرم را مي اندازم پايين و مي روم سر كار بعدي

 هيچوقت هم سراغي از دستمزدم كه برايش مثل عمله هاي ساختمانی كار كرده ام نمي گيرم

 .دروغ چرا ؟!

 رويم نمي شود راجع به پول بحث كنم و براي گرفتنش سماجت به خرج بدهم اذيت

 مي شوم ..اين اصلا خوب نيست شما اينطور نباشيد لطفا..اگر مي تونيد البته ..

 يك اشكال ديگرش هم اينه كه پول ما جماعت فيلم ساز بركت ندارد ..نخنديد  راست

مي گويم ..به پول مطربي مي ماند بي بركت است يعني همچون يك كارگر معدن ذغال

 سنگ برايش زحمت مي كشيم ولي درست و حسابي طعم پول داشتن را نمي فهميم ..

خود من گاهي رنگ دستمزدم را نمي بينم از حسابم منتقلش مي كنم به حساب یکی ديگر ..

 در مقام مقايسه اگر من باا ين عشق و انرژي كه دارم كارگر شركت بابام  شده بودم قطعا

خيلي پولدار بودم الان ..خيلي .

  داشتم مي گفتم دستمزدي كه ما مي گيريم به صورت قسطي است معمولا توي سه قسط 

 ديگرتوضيح نمي دهم خودتان متوجه شديد كه چه بلايي سر پولي كه ذ ره ذره دست آدم

مي رسد مي آيد ..به نظرمن يكي از مهمترين دلايل بي بركت شدن اين پول همين  تقسيم

شدنش به چند قسمت است  كه گاهي با فواصل چند ماهه دريافت مي شود ..مثلا يك بار

 من اصلا يادم نبود قسط آخر دستمزد پارسالم را نگرفته ام وقتي زنگ زدند كه ريختيم

 توي حسابت از خوشحالي نزديك بود غش كنم ..چرا؟! دليلش روشن است چون داشتم

 از بي پولي مي مردم ..از آسمان رسيد ه بود براي من ..

 يك دليل ديگر بي بركت بودن پول سينما را بايد از كساني پرسيد كه ما را عمله شيطان

 مي دانند ..بهگمانم البته اگر همچين طرز فكري باشد اصلا ..

 ببينيد يك چيزي بگويم و خلاص توي شغل مااز آب باريكه سر ماه خبری نیست. دو حالت

دارد  يا پولمثل باران بهاري بر سرت مي بارد و جانت را تازه می کند يا  باران بركت خدا

 قطع مي شود وزندگي ات مي شود عين كوير خشك و بي آب و علف ..

  گاهي بي پول مي شوم معطل يك بليط اتوبوس و گاهي پول برايم مي شود علف خرس ... فكر كن !!

 مثلا بدون آژانس تا سر كوچه هم نمي روم ..گفته باشم من پس انداز كردن بلد نيستم

 اگر كسي بلده يادم بدهدالبته می دانم مردان متاهلي  كه اين نوشته را مي خوانند براي

 همسرم متاسف هستند كه زنش نمي تواند مثل همسران خودشون پول جمع كن باشد و

سر بزنگاه به داد زندگی برسد ..

 والله چي بگويم هر چي كه شما فكر مي كنيد فعلا تا وقتش ..راستش اینطورهاهم که

 فکر می کنید نیست.  بي پولي به نظر من مثل كمردرد مزمن است هر از گاهي سراغ

آدم می آید وزمين گيرت مي كند طوری که نمي تواني از جايت تكان بخوري اين نظر را

 به هركدام از همقطارهايم گفته ام تائيد كرده اند ولي يكي از همكارانم  كه مستند ساز

 خوبي هم است و پاسپورتش ديگر جاي ويزا ندارد معتقد است بي پولي مثل سرطان است

 دارد توي زندگي آدم ها رشد مي كند روز به روز و ماه به ماه بدتر مي شود  و خدا مي داند

 كي ما را بكشد.مي گويد: ترجيح مي دهد قبل از اينكه از سرطان بي پولي تلف شود با

 مرض خوشگذراني  خودش رابكشد.

 يك روز كه بي پولي داشت نفسم را مي گرفت رفتم پونك خونه مامانم . هوای  من را كه

 بچه آخر هستم  دارند چون بر عكس قبلي ها عاقبت به خير نشدم البته از نظر مالي چون

 به خودم و شغلم احترام مي گذارند.

بین خودمان باشد عزت نفس آدم آسیب می بیند اصلا خوب نیست مجبور باشی پول قرض

 بگیری حتی مثل من که فقط از خانواده ام قرض می کنم خیلی بد است خیلی.. تازه وقتی

 از د ستمزدت طلب داشته باشی و مرتب هم سر کار باشی ..

 مامان يكهو گفت : ليلا به گمانم تو معتادي !!

گفتم : چطور ؟!! 

گفت : چون تو همه اش داري كار مي كني تمام ايران را واسه كارت رفتي از قله كوه تا

برهوت كوير ولي باز هم بي پولي من خيال مي كنم تو یا مشكل اعتياد داری يا حق السكوت

مي دهي شايد هم ما خبر نداريم وكسي را زير گرفته اي وداري قسط هاي ديه اش را

 مي دهي با اين همه زحمت اين طور بي پول شدن غير طبيعيه ..

  مي دانيد مستند سازی شغل سختيه پر از مسئوليت ، پر ازخطرولي يك جادويي دارد كه با

همه اين بدبختي هايش نمي شودازش دل كند من كه خيلي مديونش هستم به خاطر شغلم

 گشته ام وچرخيده ام وديده ام و تجربه كرده ام مشکلاتش را هم روي چشمم مي گذارم و

حرفی نمی زنم هرگز..

 راجع به اين موضوع حرف واسه گفتن زياده ولي دوست ندارم طولاني بشود وشما

نخونيد ش پس همين جا كات مي دهم بقيه اش براي بعد اگر عمري باقي مانده باشد.

 

***********************************************

 يوسف جان آمده مي گويد : چه خبره كتاب نوشتي ؟!

 عجب گيری كرده ام ها!

 به گمانم  تحت تاثير حرف هاي شما اين حرف را می زند

چون تا همين پريروز مي گفت: اشكال ندارد طولاني بنويسي !!

 

 

نوشته لیلا خوانساری در 7:34 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 12 اسفند1385

     سلام...                  

 

چند روزی است  دارم با  خودم كلنجار مي روم كه  بايد از اين به بعد كوتاه بنويسم كارم شده چرخيدن توي وبلاگ هاي قديمي تر تاببينم آن ها چگونه وبلاگ  خود را مي چرخانند ...

مي ترسم نوشتن يادم برود حالا که می خواهم از بقیه یاد بگیرم ...

توي اين چند روز تصميم گرفتم اگر توانستم از پس درست و اصولي نوشتن دراين وبلاگ برآيم كه ادامه

 دهم در غير اين صورت فكر ديگري بكنم ...

--------------------------------------------------------------------------------------

                        

   و خدایی که در این نزدیکی است...

 

توي يك سايت خواندم كه درشهر قلعه حسن خان تصويري از يك مرد با دو دست قطع شده

 روي ديوار باعث شده مردم به تصور يكي از چهره هاي مقدس روز عاشورا، براي حاجت

 گرفتن هجوم بياورند.عكسش را هم ديدم ازد حام مردم و زني كه چادرش را روي آن تصوير

 مي كشد ...

تمام شهرستان هاي استان تهران را چرخيده ام بيخ گوش تهران تصاويري از فقر مي بيني

كه فقط بايد در كتابهاي علي اشرف درويشيان دنبالش بگردي از همان جنس با همان رنگ

 و شكل ...

چند سال پيش همراه يكي از دوستانم  به يك روستايي نزديك يك شهرصنعتي براي عكاسي

رفته بودم آن جا يك زيارتگاه بود كه مردم مي آمدند جهت گرفتن حاجت و اداي نظر هايشان

 از خادم پير آن جا پرسيدم اينجا چه كسي دفن شده ؟

گفت: جاي پاي حضرت علي است ...

گفتم: من اطلاعي ندارم ولي آيا حضرت علي ايران آمده ؟ اصلا...

توي صورتم براق شد و زير لب حرف هايي زد و رفت ...

از او خواهش كردم اجازه بدهد تا جاي پا را ببينم؛ اولش  مي گفت : نه !

من سماجت كردم و او قبول كرد. با هم رفتيم داخل زيارتگاه كه يك ساختمان كوچك مربع

شكل بود با سقف شيرواني سبز رنگ...

توي زيارتگاه خيلي روشن نبود چند نفر از خانم ها دور هم نشسته بودند صداي روضه

مي آمد. يك خانمي هم نان و خرما تقسيم مي كرد يكي هم به من داد.

رفتيم طرف جايي كه چند تا پله سمت پايين مي خورد نمي دانم توي آن حال وهوا چرا يكهو

 قلبم توي گلويم مي طپيد پير مرد از پله ها رفت پايين يك قاليچه دست بافت قشنگ را كناري

 زد و دوباره برگشت بالا جايي كه منسوب به جاي پاي حضرت علي بود فقط به اندازه يك

 سجاده بود آن هم سجاده اي كه طولش خيلي بيشتر از عرضش باشد.

.پير مرد گفت : ببين !                           من نگاه كردم ...

 ادامه داد: اون فرو رفتگي پايين را مي بيني ؟جاي پاي حضرت ...بالاتر هم جاي مهرش

است .

 فقط يك تخته سنگ صيقلي خاكستري مي ديدم .  گفتم مي توانم برم پايين تر من از اينجا

 هيچي نمي بينم .كلافه شده بود .گفت: وضو داري ؟            گفتم : نه؟

گفت : پس نميشه.. برو سر پله دوم وايسا ولي پايين تر نرو..

هنوز پايم را روي پله نگذاشته بودم كه يكي پشت سرم گفت : ليلا چه كار مي كني؟!

اصلا يادم نبود كه يك بنده خدايي همراهم آمده است

با يك ظرف آش نظري و قاشق به دست كنار پير مرد وايساده بود چشمم بين صورت

 متعجب و كاسه آش مي رفت و مي آمد .

گفتم : تو وضو داري ؟                          گفت :آره

خلاصه كنم .همراهم كاسه آش و دوربين و كيفش را داد دست من و رفت پايين پايش را

 گذاشت جايي كه جاي پا بود ...سجده كرد پيشاني اش را رساند به جاي مهر او تقريبا

 مجبور شد دراز بكشد تا بتواند سجده كند فاصله جاي مهر و جاي پا خيلي زياد بود

خيلي زياد ...

از پير مرد تشكر كرديم و از زيارتگاه بيرون آمديم . رفتيم به طرف ميني بوس تا سوار

 شويم و بر گرديم .در تمام طول راه اصلا  با هم حرف نزديم.

من فكر مي كردم كه مهر از زمان شهادت امام حسين و توسط ايراني ها ساخته شده

 آن هم وقتي كه به زيارتش مي رفتند و ازخاك تربت براي خودشان مي آوردند و حضرت

 علي اصلا به ايران نيامده ولي آن موقع خيلي به چيز هايي كه فكر مي كردم مطمئن نبودم ...

به گمانم اين مردم حق دارند كه اينطور به دنبال امداد غيبي هستند در طول تاريخ به جز تعداد

 معد ودي كه حكومت كردند يا عياش بودند و خوشگذران كه وقتشان در حرمسراهايشان

 مي گذشت يا ظل الله بوده اند روي زمين ..از فقر و فلاكت و درد و مرض به كجا پناه مي بردند ؟

 وقتي حتي نشاني خود خدا هم نداشتند ...صدايشان را چه كسي قرار بوده كه بشنود ؟

حرف هايي كه مي نويسم كاملا شخصي است قصد تحليل علمي و كارشناسي هم ندارم ..

اصلا در توان من نيست ...ولي خيال مي كنم اگر روزگار كمي با اين مردم مهربان تر بود شايد

 براي فرار از درد به دنبال جاي پايي روي صخره و اثري روي ديوار نمي گشتند .

دو سال پیش توی یک روستا  در لرستان زنی موقع زایمان تا دم مرگ رفت وآمد جاده بسته

شده بود دکتر نداشتند ودیدم چگونه دست به دامن همان چیز هایی شده بودند که ما به آن ها

 می گوییم خرافات..

خدا جايي همين نزديكي است. مگر نه اینکه  اولياي خدا آمده اند براي نجات بشر از گمراهي

 همانطوركه در دينشان گفته شده است نه آن كه گمراه تر شوند در راهي كه به اشتباه به رويشان

 گشوده شده است. هركسي اعتقادات خودش را دارد ولي دلم مي خواهد بگويم من هم مثل بسياري

از مردم به يگانگي خدا، نبوت حضرت محمد و ولايت حضرت علي اعتقاد دارم.هر چند به نظرم

 كاملا شخصي است.الان كه دارم عكس نقش روي ديوار و هجوم مردم را نگاه مي كنم با خودم

 مي گويم به چه كسي خيلي ظلم شده است به اين آدم ها به اعتقاداتشان یا تصویر خدا در ذهنشان؟ 

 نمی دانم ...

به خاطر دیدن این عکس خیلی غمگین شدم و این غم بر روی نوشته ام تاثیرش را گذاشته است ...

به خودم فرصتی می دهم تا اشک هایم سراریز شود به گمانم گم شده ام... یا خدا

 

نوشته لیلا خوانساری در 11:25 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 8 اسفند1385

                                            

                                            چگونه آدم ها ریشه کن می شوند

                                               

                                               نا خواسته      خود خواسته

 

 

 

  توي مملكتي كه اگر تكان بخوري تكانت مي دهند خيال مي كني دوربين دست گرفتن و رفتن بين آدم ها و فيلم گرفتن از آن چه كه دارد واقعا اتفاق مي افتد كار آساني است ؟ نه جانم خيلي هم هولناك است...حالا چرا هولناك است ؟من چه مي دونم خوب حتما دردسر هايي دارد ...البته گاهي اوقات درد سرفقط مال پنج دقيقه اش است ...مي خواهي تعريف كنم ؟ حيف كه اسرار مگو را اگر فاش كني مي افتي توي همان دردسرهايي كه ذكر كردم... البته ذ كرش ذ كر مصيبت است...دوست من ...

با اين حرف ها يي كه زدم  يعني مستند ساختن تعطيله ديگه ؟... نخيرم اوضاع هنوز هم  يك خورده آبادي دارد همه اش كه خراب نشده ... اصولا بشر براي هر مشكلي يك راه حل پيدا مي كند شايد براي همين است كه تاريخ از دستش خلاصي ندارد وزودترنسلش به گونه هاي كمياب پرنده ها وگياهان نمي پيوندد.

چشم كمتر حاشيه مي روم... ببخشيد...

 داشتم مي گفتم  براي اينكه بتواني دوربين دست بگيري و بروي بيرون از عالم و آدم فيلم بگيري وكسي هم تو را از نان خوردن نياندازد به مجوز نياز داري ... م ج و ز...م جوز...مجوز

آي! آي! اين مجوز و مراحل به وصالش رسيدن براي خودش داستاني دارد خواندني نمي داني از خنده غش کنی يا از گريه بميري...من فكر مي كنم اگریک  سياستمداررا به عنوان طرح كاد بفرستند جهت اخذ مجوزفيلم برداري از مثلا كارگاه روده پاك كني باقر آباد خيلي خوب مي تواند جامعه و مردم حاضر در اين جامعه را بشناسد و كمتر پشت تريبون از اين حرف هاي رمانتيك  بزند... به خدا

از همين الان يك موضوعي را برايتان روشن كنم اصلا دريافت مجوز از هيچ نهاد و ارگان امنيتي و غير امنيتي فرمول و قلق مشخص و تعريف شده اي ندارد ...يعني چه؟!

  توضيح مي دهم ...

 اصلا مهم نيست شما قرار است از مرز دو قارون بين ايران و افغانستان واقع در خراسان رضوی  كه حساس ترين و امنيتي ترين مرز ايران است و اشرار و قاچاقچي هاي مواد مخدر و انسان و مواد منفجره خانه خاله اشان فرض كرده اند فيلم بگيري يا از كارگاه سماور سازي مش بايرام واقع در احمد آباد مستوفي يكهو ديدي پروسه در يافت مجوز دومي از اولي سخت تر ، طولاني تر و حتي امنيتي تر شد !!

 به همين سادگي ...

 يك مو ضوع ديگري هم هست كه خيلي مهمه ... اين كه چقدر مهمه فقط بايد خدا نكرده زبانم لال  زبانم لال زبانم لال گير بيافتي كه دركش كني مثل آتش در خرمن افتادن مي ماند بايد خرمن خود آدم باشد تا سوختنش را حس كرد با پوست و استخوان...

هيچوقت در هيچ شرايطي بدون مجوز يا با مجوز جعلي پا نشو برو سر فيلم برداري حتي تصور عواقبش پشتم را مي لرزاند ...لطفا چريك بازي در نيار خيال نكن با اين كاري كه مي كني يعني مجوز يكي ديگر را برداري و مثلا بروي از خيابان پشت مجلس شوراي اسلامي فيلم بگيري راجع به موتور تاكسي ها خيلي زرنگي ...نه جانم توي مرام مديران توليد بهش مي گويند : با سر افتادن توي چاه آنهم چاهي كه گاهي

اوقات ته ندارد ...

من بايد صد تا پست بنويسم به عنوان نقش مجوز ها در راستاي پيشرفت يا عدم پيشرفت سينماي مستند در بلبشوي فرهنگي جامعه بدون محور!!! ...شايد نشان بدهد چقدر جدي است .اينطور نميشه...

   يادش بخير...

  دلم مي خواهد يادي كنم از ... يكي از شهرستان هاي كوچك استان تهران كه شغل اصلي اش دوچرخه سازي بود. هر كجا هست زنده باشد و سلامت ...چپ مي رفت راست مي آمد به من مي گفت : از نون خوردن مي اندازمت خيال كردي ؟

مجوز نيروي انتظامي تهران بزرگ را رؤيت كرده بود مي گفت : اين مجوز جعليه ...مهرش هم با سيب زميني زده ايد ...خلاصه مجوزي راكه من براي گرفتنش سه روز زحمت كشيده بودم ودو دفعه رفته بودم كرج و آمده بودم تهران از من گرفت در اصل قاپيد و گفت : تا استعلام نكنم دست از سرشما بر نمي دارم ...گوشي تلفن دستش بود مرتب شماره مي گرفت...آن هم كي ؟!  ساعت شش بعداز ظهر روز پنجشنبه... توي اين مملكت هم هر وقت پنج شنبه مي آيد شنبه و يك شنبه اش بنا به مناسبتي تعطيل است .

نشسته بودم توي دوچرخه سازي اش در اصل من را گروگان گرفته بود. مي گفت : باش تا تكليف اين مجوز جعلي روشن بشه...راستش از اين همه مسووليت پذيري اش بدم نیامده بود سوء تفاهمی که داشت  بد بود انگارهموطن و هم زبان هم نبودیم.

خودی و غیر خودی ...دوست و د شمن...شکار و شکارچی...

 البته از صبح كار كرده بوديم سماجتش در اثبات جرم ما باعث شد كمي استراحت كنيم... بقيه گروه نشسته بودند بيرون كنار جاده زير يك درخت گردو و چايي مي خوردند...

من اهل چايي خوردن نيستم هيچ وقت...

به هر كجا تلفن مي كرداز دو حالت خارج نبود يا کسی گوشی را بر نمي داشت  يا مثلا

سرباز وظيفه قند علي سربندري از همه جابي خبر جواب می داد...

ديدم دارد خيلي اذيت مي شود عصبي شده بود جلوي چشم من تمام تيرهايش به سنگ

مي خورد به نظرم  كاراكتر جالبي داشت ازآن مخلص هاي گوش به فرمان زيادي

د لسوز...كارگردان فيلم آمد داخل مغازه برايم گرد وي پوست كنده آورده بود

 سر خوش بود و مي خنديد به من گفت : ناراحت نباش مي آيم ملاقاتي ات تا تو باشي

 با سيب زميني مهر نيروي انتظامي را جعل نكني و ادامه داد ما مي خواهيم برويم تو

 نمي آيي و خنديد ... با صداي بلند...بعد به فرمانده گفت : حاج آقا من مي توانم به جاي

 خانم اینجا بمانم؟ راسیتش همسرایشان  مسووليتش را سپرده به این حقیر... 

نگاهش به من بود  ابرو هايش را تابه تا كرد...نیشش تا بناگوش باز بود.

بر خواستم رفتم سمت فرمانده گوشي سبز رنگ تلفن را محكم به گوشش چسبانده

 بود وتوي دفتر چه تلفن موبايلش  دنبال شماره مي گشت...چند تا گردو گذاشتم روي

 ميزش وبا انگشت سراند مشان به  طرف فرمانده گفتم: مهر را جعل كنيم نامه سربرگ

دارد بعد اشاره كردم به آرمش و گفتم : ايناهاش ...

اول به گردو ها نگاه كرد و بعد به من گفت: از اين برگه ها توي خيابان ريخته خيال

 كردي نمي شود پيدا كرد يكهو از روي صندلي برخاست ، من بي اراده يك قدم عقب آمدم ...

ادامه داد اگه جاسوس موساد باشيد مثلا ...تكليف چيه؟

احساس كردم دارد تغيير موضع رخ مي دهد او توي موضع قدرت و من هم توي جايگاه

 آدم هاي خطاكار ضعيف ...

گفتم : آقا ديگه اين حرف را تكرار نكن همين یک جمله براي اینکه سرمان برود بالای

 داركافيه...

كارگردان كمي جلوتر رفت سرش رابه گوش فرمانده نزديك كرد و آهسته گفت : حاج آقا

ببخشيد هاولي به نظر نمي آيد موساد مرض خورده ملعون نيروهايش را بفرستد توي آبادی

 شما جهت جاسوسي تا ازجوانان بيكارآفتاب نشين اينجا فيلم بگيره ... مثلا قراره  اطلاعاتي

 از انواع متلك پراني هاي جوانان غيورچشم چران جمع كنيم ببريم واسشون كه چكارش

 كنن ها؟!! قربان آن از خدا بي خبر ها احمق هستند ولي نه اينقدر...

برگشت به من نگاه كرد احساس كردم می خواهد به من چیزی بگوید تقريبا حدس زدم توي

 فكرش چيست.رفتم نزديكتر و گفتم: مجوز را بده من آقا!  از نيروي

انتظامي گرفتمش فقط هم بايد افسر نيروي انتظامي رؤيتش كند به كارگردان گفتم :

گوشي ام توي كيفمه مي روم تلفن كنم  تا يكي بياید تكليف مارا روشن كند.. شب شد بابا..

از در بيرون آمدم رفتم سمت ماشين چند نفر از جوانان خوش نشين زيرآفتاب آنطرف

جاده به ماشين تكيه داده بودند و تخمه مي خوردند و مارا تماشا مي كردند تا من را

ديدند كه به سمت ماشين مي روم فاصله گرفتند...نزديك شدم... يكي گفت : ما را

 كي تلويزيون نشون مي ده خانم ؟

ايستادم گفتم : چند دفعه گفتم فيلم ربطي به تلويزيون ندارد ها؟

يكي از آن ها گفت : ما يه پسر خاله داريم هره خنده است الان از سر كارآمده

 بريم بهش بگيم بيايد ازش فيلم بگيريد ؟ دلقكيه واسه خودش ...

داشتم توي کوله ام كه شتر با بارش گم مي شود دنبال تلفنم مي گشتم...

شوخي مي كردند و مي خنديدند متوجه حر فهايشان نمي شدم از من فاصله

داشتند كلماتي كه هر از گاهي به گوشم مي رسيد بوي بدي مي داد  سرم را بلند كردم

 ديدم فيلم بردار يك طرف زير انداز را گرفته و صدا بردار طرف ديگرش را و  تكانش

مي دهند ريتم حركتشون یاد آوريك آهنگ بود توي ذهنم ...

به عقب نگاه کردم كارگردان پشت سرم با مجوز  ايستاده بود  و لبخند مي زد گفتم :

 بنده خدا را نجاتش دادي گير كرده بود ... بقيه نشسته بودند توي ماشين .

گفت : نمي خواست جلوي يك زن كم بياره البته حق هم داشت...

گفتم : متاسفم براي  مملكتي كه مدعي روشنفكري اش اينطور حرف بزنه

گفت : آبجي قبول داري هر چيزي مي تواند استثنا داشته باشد ؟

در حاليكه در ماشين را باز كرده بودم و در حال سوار شدن بودم گفتم : خب!!

در ماشين را باز كرد پريد داخل ودر حالي كه از آینه جلو با من حرف مي زد گفت:

من مدرن امروزي هم استثنا دارم ديگر ...

 كمر بند را بستم وحرکتی به دستم دادم و گفتم : متوجه شدم ...

ماشين حركت كرد فرمانده راديدم  جلوي در مغازه اش زير چراغ كم نوري ايستاده

 و مارا تماشا مي كند ...ماشين دور زد ...كارگردان  برايش دست بلند كرد ...فرمانده

 هم دستي تكان داد و رفت داخل مغازه اش...

به سمت تهران قبل از اينكه خوابم ببرد با خودم فكر كردم دراين فاصله توي اين شهر

 كوچك نفرين شده چند تا جرم اتفاق افتاد؟! جاسوسي مثلا موساد خطر ناك تر است يا

 اين جوانان تخمه شكن آفتاب نشين كه از دوتا جمله اي كه مي گفتن يكيش شوخي به

 قولي مستهجن بود ..

دشت تاريك بود خیلی تاریک..جاده  نيمه روشن وتوي آسمان هيچ ستاره اي نبود...

صداي موتور ماشين خواب آور بود...

 با خودم گفتم : خدا كند توي مد تي كه فرمانده سعي مي كرد از ما جاسوس برانداز

 بسازد و مشغول سر گرمي تازه اش بودهيچ کسی توي آن شهر كو چك به كمك احتياج

 پيدا نكرده باشد.. اگر کسی کمک خواسته باشد صدایش به گوش فرمانده رسیده آیا ؟

                                                                                                   ادامه دارد...

*******************************************************

 

امروز...دیروز... بعد از ظهر متنی را راجع به موضوعی دیگر تایپ کردم شب وقتی که

می خواستم آن را توی وب بگذارم توی کامپیوتر نبود  گمش کرده بودم هر چه گشتم

 ندانستم کجاست.انگار درست ذخیره اش نکرده بودم ...

از یوسف جان خواهش کردم برایم پیدایش کند گفت: دیر وقته می خواهم بخوابم...

گفتم : پس  من چه کار کنم ؟

 دندان هایش را مسواک می زد و بالای سر من وایساده بود گفت: یک مطلب دیگه

 بنویس .بعد از چند لحظه کلنجار با کامپیوترگفتم : را جع به چی بنویسم ؟

 رفته بود توی دستشویی و شیر آب را تا آخر باز کرده بود..عاد تشه.. با دهان

 پرو صدای پر فشارآب چیز هایی گفت که درست نشنیدم ولی جمله های آخرش این

 بود :بنویس ازهمان اتفاقاتی که وقتی می آیی خونه اول تعریف می کنی و غش غش

می خندی و بعد مثل افسرده ها بهشون فکر می کنی ...

 

نوشته لیلا خوانساری در 3:21 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 2 اسفند1385

تصویر  کودکی  که چند سال پیش در زندان به دنیا آمد.

همراه مادرش دوره محکومیت را در زندان می گذرانید

 شب و روزش به هم سنجاق می شد..

 

وقتی که شور و سر مستی ازنوک قلم می پرد...  (در ادامه مطلب بخوانید ...لطفا)


ادامه مطلب
نوشته لیلا خوانساری در 5:10 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب