تبليغاتX
مستند ساز
جمعه 27 بهمن1385

          

 اعتراف يك روح مردني در جسمي كه هنوز نمرده  

 

   سلام ...

 

 همسرم مي گويد اين وبلاگ نويسي براي تو هيچي نداشته باشد لااقل تورا به نوشتن مجبور مي كند او خودش نوشتن را خيلي دوست دارد واسم وبلاگش هم" شوقات" است.

حقيقتش من در نوشتن خيلي تنبل هستم. وقتي قراراست يك تحقيق يا فيلم نامه بنويسم، پوستم كنده مي شود؛ دور و برم پر مي شود از يادداشت هاي پراكنده از در يخچال تا آينه دست شويي، به من ياد آوري مي كنند: بجنب مارا سر وسامان بده  مرديم از بسكه نگاهت را از ما دزديدي و خودت را زدي به كوچه علي چپ...

 گاهي وقتها سرم از نوشتني ها در حال انفجار است ، ولي دست به قلم نمي شوم (خجالت دارد به خدا !). مي دانم شرم آور است، ولي شما هم مثل پدران مقدس تحمل كنيد لطفا!  به رويم نياوريد تا جرات اعتراف بيشتر داشته باشم.

 داشتم مي گفتم، مدتي است عادت يادداشت برداري را هم ترك كرده ام وخيال خودم را راحت كردم، از بسكه مثل آينه دق جلوي چشمانم بودند و اذيتم مي كردند. تا چشمشان به من مي افتد شلوغ بازي در مي آوردند، براي همين روي اسم يادداشت هاي پراكنده قلم كشيدم . يك شب همه آنها را جمع كردم وگفتم: اصلا مهم نيست كه فردا بايد يك تحقيق صد صفحه اي تحويل بدهم همه اش را بدون پيش نويسي تايپ مي كنم .

  تازگي ها ،از تايپ كردن خيلي خوشم آمده است؛ از سر و شكل صفحه كليد و نشستن مقابل كامپيوتر، خيالم را از پيش نويس و پاك نويس را حت كرده است. صداي كليد ها موقع تايپ برايم خوشايند است. براي اصالت قلم احترام قائلم ولي با نوشتن هيچوقت را حت نبودم .هميشه هم سر وكارم با نوشتن بوده است از درس ومشق كه بگذريم ، يادش به خير عيد آن سال ها  كه به نوشتن مي گذ شت،  عيد براي من امتحانات ثلث دوم قبلش بود واعلام نتايج بعدش . از تكليف عيد كه ديگر چيزي نگويم بهتر است، خاطر عزيزتان آزرده مي شود ،از دوران خبر نگاري وپياده كردن نوار هاي مصاحبه و تند نويسي در حال مصاحبه و...تا حالا كه دارم اين دورو برها پرسه مي زنم. همه اش تعهد نوشتن داشته ام  جالب است كه هميشه هم مطالبم را سر موقع تحويل داده ام وهيچ كسي نفهميده كه چه جاني كنده ام براي دو خط نوشتن .

 

 --------------------------------------

 

  آي عدالت برچهره خوش رنگت رنگي نمانده..

 

 توي اختتاميه جشنواره فجر يكي از آفريده هاي خداوند متعال رفت روي صحنه و با صداي بلند عدالت را صدا زد.  شنيدم كه گفت :آي عدالت كجايي كه حق منو خوردند...

 

نمی دانم چرا این بنده خدا براي برقراري عدالت اصرار داشت. به گمانم آنقدر در نقش جديدش خوب فرو رفته كه اصلا نمي تواند خودش را از خود بشناسد. از اينكه حتي با تو دهني كه به روشنفكران زده است، ولي باز هم فيلمش را تحويل نگرفته اند عصباني بود. اومعتقد است كه مردم با استقبالي كه از فيلمش كردند، چقدر با شعورند و بهتر مي فهمند . محض اطلاع ايشان عرض كنم، استقبال بي سابقه مردم هميشه در صحنه از اتفاق ها ، آدم ها  واز فيلم ها ، مشروعييت ، صداقت و اصالت آن استقبال شده بي نوا ي خوش خيال را تائيد نمي كند...زياد توضيح نمي دهم ولي با دو تا مثال سر و ته قضيه را هم مي آورم مثلا فيلم گنج قارون نشان دار ابتذال در سينما يكي از پر فروش ترين فيلم هاي تاريخ سينماست كه مردم درست مثل فيلم شما براي ديدنش خودشون و ديگران را زدند و كشتند كلي هم  كف زدند و هورا كشيدند... لطفا نگو سال ها گذشته و مردم عوض شدند كه من باور نمي كنم اين مردمي كه خوم هم يكي از آن ها هستم عوض شدني باشيم ...هرگز

 

يا اينكه يك نفر برود وسط ميدان ولي عصر عربي برقصد فكر مي كني مردم چه مي كنند ؟راهشان را مي كشند و مي روند؟

نه عمو جان!مي مانند تماشايش مي كنند تشويقش مي كنند واز اينكه بر خلاف عرف جامعه كاري كرده ازش ممنون هم هستند...

مادرم مي گفت :شايد بنده خدا توبه كرده شايد او را بخشيده باشند...

 

من هم گفتم :هرگز با گذشته كسي كاري ندارم اين گذشته براي من از ديروز است تا بدو تولدش اينكه آدم ها عوض مي شوند به خدا ايمان دارم به اين حرف... ولي وقتي توي مصاحبه ات گفتي با اين فيلم تو دهني زدم به روشنفكرها خيلي رنجيدم ...خيلي ...

 

محض اطلاع شما عرض كنم ابزار تو دهني مشت است و چماق ولگد و گاهي هم كمر بند... با فيلم تو دهني نمي زنند بلكه مثل قلم و مثل كلام بر حق، وسيله درمان درد تو دهني خورده ها است ... آقا!...

 

اين يك جمله را بگو يم و بروم پي كارم ...خواهش مي كنم حرف خواهرت را قبول كن و از عدالت حرف نزن به ضرر خودت است به خدا...

 

اگر عدالتي بود ورعايت نوبت كه شما نمي توانستي فيلمت را بسازي برادرجان ...چون همان سال هايي كه شما در حال ارشاد جوانان اين مرزو بوم بودي  و به زور کتک بهشت را برایشان می خریدی كساني بودند كه داشتند فيلم مي ساختند ولي همان آدم ها نمي توانند فيلم بلند شان را بسازند سالهاست كه فيلم می سازند ولي اکنون از شما عقب مانده اند ...

به گمانم عدالت یا در خواب است یا با چماق زده اند توی ملاجش...

برای همین شما فیلمت را با هزینه ای ساختی که با يك سوم بودجه اش  می توانند دو تا فيلم بسازند آن بند گان خدا ...

 

پس لطفا با صداي بلند عدالت را صدا نكن چهره اش خیلی ترسناک است قسم می خورم...  براي خودت بهتر است كه اين طرف ها پيدايش نشود تا بتواني با بودجه سه تا فيلم ، فيلم دومت را هم  بسازي ... اگر خدا بخواهد.

 ---------------------------------------

درضمن عکس های سفرم به افغانستان پیش

 یکی از دوستان است که الان در انگلیس به

 سرمی برد تا چند روز آینده بر می گردد

 به امید خدا...

 

تصميم دارم چند روز بروم اراك براي ديدن دوستان ...

( نشد که بروم ..شایدعید )

 

پست اولی خیلی طولانی شد ناچار کمش کردم

 یک خاطره هم نوشته بودم که حذفش کردم ...

بماند برای بعد اگر عمری باشد...

 

 

 

نوشته لیلا خوانساری در 2:49 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 22 بهمن1385

                                          

                                            به  تن  كردن رداي كارگرداني

                                                            

                                                    يا

                                               

                                       رفتن  توی جلدآقا بالا سر

 

 

اينكه يك مستند ساز در زندگي شخصي اش چگونه آدمي  است به خودش

 مربوطه ولي شان وشعور وشخصيت اين آدم توي محيط كارش در چه

مرحله اي از آدميت است اتفاقا خيلي هم مهمه ....مستند سازي كه خيال

 مي كند دارد فيل هوا مي كند وبه عالم وآدم منت مي گذارد كه دارد

 فيلم مي سازد بهتر است حواسش باشد جهان چند هزار سال بدون

فيلم هاي او آمده ومطمئنا بعداز اين هم بدون شاهكار هاي اوراه خودش

 را پيدا مي كند ...

حس وحال موجود در بين اعضاء گروه بهتر است عطر وبوي صميميت

 واحترام بدهد .حالا اين عشق واحترام از كجا سرو كله اش پيدا مي شود

خوب معلومه ازشخصيت كارگردان محترم وعزيز و دیگراعضای گروه ..

اين احترام وعلاقه حاكم در جو گروه فیلم سازی هيچي نداشته باشد يك نتيجه

اساسي كه دارد...آن هم اسمش مدارا وصبوري است ...اين مدارا به چه

دردي مي خورد ؟  توضيح مي دهم ...

 

شرايط سخت فيلم سازي اصولا به مرور زمان فرسايشي مي شود تصور

 كن يك  فيلم مستند آموزشي كم بودجه مي سازي  راجع به زالو درماني در

 طب سنتي آن هم  تو چله تابستان مطب يك دكتر طرفهاي بازار سيد اسماعيل

 روبروي كوچه مال فروش ها ...نقش اول فيلمت حوري پري نيستند  بلكه

 زالوهاي سبز مغز پسته اي با خط هاي سياه هستند كه اولش خيلي با مزه اند

 ولي بعد از اينكه يك مريضي را كه قراره زخم كهنه اش خوب بشه را

مي سپارند بهش چيزي مي شود تو مايه هاي هيولا.. 

 حالا فكر كن فيلم بردار قصه ما قراراست از تمام مراحل دوا درمان زالو ها

فيلم بگيره ،صدابردار هم از آه وناله ها ي مريض صدا بگيره ،مدير توليد يا

دستيارت هم در حال رفتن و آمدن ومخ زني مريض هاي بنده خداست تا آن ها

 را راضي به مصاحبه كند و اجازه فيلم برداري از مراحل درمان با زالو را

 از آن ها بگيرد ..گرما ،انواع بيماري ها از عفوني تا عصبي توي يك

محيط كوچك ودربسته ،چهره هاي پر از درد ،زالو هايي كه تا گلو خون

خورده اند ودر كيسه هاي نمك هر چه را خورده اند بالا مي آورند و..

فكر مي كني چه چيزي مي تواند گروه را پر انرژي وعاشق براي ادامه كار

 نگه دارد؟

 دستمزدي كه گرفته اند ؟

 ها...ها...ها شوخي مي كني ؟ نه ؟

  فيلم بردارت كه اصلا راجع به دستمزد با تو حرف نزد ...

 خودم شنيد م كه گفت : باشه آخر كار هر وقت داشتي ...

 صدابردار هم كه با يك سوم دستمزد ش با تو به توافق رسيد

 دستيارت هم  گفت : بي خيال آمدم  تجربه كنم ...

 

نكند خيال مي كني از اينكه عاشق مستند سازي هستند دعوت به همكاري

تورا پذ يرفتند ؟ در پي عشق و هيجان با تو همراه شدند ؟

اگر عشق به مستند سازي است كه  چه كاري ازتوليد مستند صنعتي نان

وآب دار تعمير يك كشتي در كنار درياي خزر مي تواند جالبتر باشد در

 كنار يك كشتي شيك وخد مه شيك تر آن ...

اگر هيجان بخواهند كه مي روند از گروه هاي خنثي سازي مين در

جنوب وغرب ايران فيلم مي گيرند كه هم هيجانش خيلي زياده وهم وقتي

 بر مي گردند كلي خاطره دارند كه توي جشنواره ها واتاق تدوين و استوديوي

 صدا تعريف كنند ...حالا بماند خاطراتي را كه مثلا از ميادين مين اگريك مرد

باشد  براي زن وبچه و يا دوست دخترش يا اگر هم يك خانم باشه براي شوهر

 ويا دوست پسرش تعريف مي كند و كلي عزيز مي شود و طرف مقابلش

هم با خودش مي گويد:

خداي من عشق من را از دهان مرگ به من بر گرداندي !!....

 مطمئنا با اين رفتار ارباب ورعيتي كه پيش گرفتي نمي تواني كاري را

 از پيش ببري ...اون ها كارمند و تو هم رئيسشون نيستي خيلي كارت

خوب پيش بره ...ساعت هايي را كه آفيش هستند مي آيند ودر حد مطلوب

تصوير و صدا ومي گيرند و به تو تحويل مي دهند ومي روند ...بدون انگيزه ،

بدون ايده ،بدون عشق ،بدون خلاقيت ...يك سري تصاوير مكانيكي بدون حس و

 حال ونفس فقط مي خواهند زودتر از اين آقا بالا سر خلاص شوند وبروند گم و

گور شوند ...وآنقدر برايشان فيلم تو وحتي خود تو مهم نيست كه اگر دستيارت

 در حين جستجوي لوكيشن  مورد بهتري را بتواند با بيشتر گشتن پيدا كند هرگز

 اين زحمت را به خودش ندهد يا فيلم بردارت احساس كند با كمي جابجايي

دوربين كادر بهتري خواهد داشت ولي با اين اخلاقي كه موقع كار داري با

اين استرس بازي و لوس بازي ورئيس بازي حاضر نیست برای تو قدم ازقدم

بردارد .

 جايي شنيدم يك مديريت خوب يعني همدل كردن تمام اعضاءگروه با هد في كه

 دنبال مي كند اينكه آن ها باور كنند كه آن مجموعه مال آن ها هم هست براي

همين برايشان مهم است كه كار به بهترين شكل پيش برود ...اگر كارگردان

 كارش گير كرد به جاي غر زدن و اخم وبي حوصلگي صبركنند ومدارا

 آن هم بي منت ...

 حالا اصل اول ايجاد احترام وصميميت اسمش چيه ؟   يك اسم قشنگ دارد ...

بهش مي گويند :

 راستي ...متراد ف صداقت....ص  دا   قت   ت  ...  

 

قبل از قول وقرار همكاري توي يك جلسه معارفه ...ازخودت و فیلمت

 حرف بزن از اينكه چقدر به همكاري آنها براي كارت نياز داري ....

لطفا چيزي را پنهان نكن

 همين حرفی كه زير زبونت هست را بگو...اينكه بودجه محدود است وتو

 خوب مي داني ارزش كار آن ها خيلي بيشتر ار دستمزد هاي پيشنهادي هست .

واينكه تو دلت مي خواهد اين فيلم ساخته بشود ولي محدوديت مالي داري و

تجربه ای اندک....وعده سر خرمن نده مثلا داري كار هنري مي كني پس

اول رفتارت را هنرمندانه كن بعد بيا وسط ميدان كار و زار فيلم سازي ....

 

به اميد پولي كه قراره دايي ات از كانادا برايت بفرسته حرف نزن ..

بودجه را با  امكان موجود تعريف كن يكهو وسط كار در اوج سختي گير

 مي كني ها ... گفته باشم...آنوقت شب مي روي خانه قرص آرام بخش

 مي خوري وتوي رختخواب گوله گوله اشک می ریزی فردا هم رويت

 نمي شود توي چشم همكارانت نگاه كني چون مي داني توي سرشان چه

مي گذرد....فكر آنهااز دو حالت خارج نيست يا تورا دروغگو به حساب

مي آورند يا كسي كه كارش را بلد نيست ...فرقي نمي كنه به هر حال از

 تو طلبكارند اساسي..با تو هم حال نمي كنند اصلا ...

 

آنوقت تو هم رداي كارگرداني را از تنت در مي آوري ومي خزي

توي جلد يك آقابالاسر بد اخلاق و بي حوصله كه هيچي برايش مهم

 نيست به جزءساخته شدن فيلمش درهر شرايطي ...حالا چرا بداخلاق ؟

خوب معلومه چون كسي حوصله يا جرات حرف زدن پيدا نكنه كه چرا

 شرايط الان از نظرسختي كار ومشكلات مالي آن چيزي نيست كه به

 ما گفتي ...

چقدر خوبه كه نتيجه تحقيقات ومشکلاتت را برايشان شفاف سازی کنی 

تا با آگاهي كامل با تو همراه بشوند .... توتالیترها از آگاهی دیگران

 می ترسند نه اهالی هنر ...سیاست لبخند به لب و چماق به دست هم

بگذار برای اهلش کار تو راست گفتن به آدم های پیرامونت است ...

 

يك مورد ديگر كه خيلي مهمه اين است كه در مرحله فيلم برداري

حواست به تك تك اعضاءگروه باشد ...سلام واحوال پرسي وخسته نباشيد

 را به صورت مجزا با آن ها داشته باشي نه اينكه با فيلمبردارت و

 صدابردارت بگو بخند كني و دستيار فيلمبردار ت را اصلا نبيني ...

خيلي بده اگر كسي توي گروه احساس كنه زحمت هايش ديده نمي شود

 و جدي گرفته نمي شود ....

 اگر ديدي  دستيار خودت از صبح حالش خوش نيست و گرفته است برو

 ازش بپرس مشكلش چي هست ؟ بگو  اگر مریضه حاضري كار را

تعطيل كني و اورا به درمانگاه ببري...اگر  تعارف نكني و از ته دل

 بگويي به تو قول مي دهم همان لحظه حالش خوب مي شود اين زبان

خوش با همکارش دل مهربان معجزه مي كند ...به خدا

 

فكر مي كنيد اين حرفها را دارم براي چه كسي مي گويم ؟ خوب معلومه

براي خودم... دارم چيزهايي را كه از ديگران ياد گرفته ام را براي خودم

تكرار مي كنم تا يادم نرود... تا توي ذهنم حك شود ...تا حواسم باشد بعد

 از ساخته شدن فيلم. جشنواره و جايزه و سفرهاي خارجي اش وحس

خوب خلق كردن مال كارگردان است و براي بقيه گروه تقريبا سهمی

از كار نمي ماند جزء يك خاطره خوش و غروري كه نشكست وروحي

 كه زخمي نشد ... اگر خبر موفقيت فيلم را

 شنيدند خوشحال شوند انگاراين فيلم خودشان است كه سوار بر اسب

موفقيت مي تازد و مي ر ود تا دنيا را دور بزند ....

 

                                                                                          ادامه دارد...

 

 

 

 

 

 

نوشته لیلا خوانساری در 2:58 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 15 بهمن1385

 

دوربيني كه  فراموشمان نمي شود ... كه فراموشمان نمي كند...

 

 

 

سلام ...سلام ...سلام ...

 

الان كه اين مطلب را مي نويسم  ساعتي از نيمه شب گذشته  ومن تا يك ساعت پيشمشغول اديت وكپي كشي از فيلم "پنهان در نور وسايه " بودم ....نمي توانم بخوابم

 يعني اصلا خوابم نمي آيد احساس مي كنم بايد بنويسم واين نوشتن براي من خيلي مهمتر از خوابيدن است  ..انگار سحر خيزي فردا براي كمك به دوستم براي چيدن غرفه اش در بازار فيلم فجر ويا  جلسه پيش توليد يك فيلم مستند با يك تهيه كننده براي فيلم يك دوست ديگر نمي تواند مرا  فارسي كه  هم درسش را وهم معلمش را خيلي دوست داشتم (دارم).خانم " نصرت معروف "يادت بخير چه خاطراتي از خودت پيش من به يادگار گذاشتي...از سه شنبه تا حالا فرصت نكردم چيزي بنويسم براي همين حس خوبي ندارم ممكن است فردا خسته تر ازامشب باشم (كي گفته من خسته ام ...)

 

  اين نوشته را تقديم مي كنم به آقاي" رضا مهدوي هزاوه " و خاطراتش از دوربين سوپر 8  ...

 

---------------------------------------------

 

بهار امسال قبل از جام جهاني فوتبال ازطرف يك دوست دعوت به همكاري شدم برای تولید يك مستند كوتاه و جمع وجور راجع به تب جام جهاني فوتبال در ايران... قرار شد از تمرينات باشگاه صبا باتري آن هم به خاطر حضور علي دائي آخرين تمرين تيم ملي فوتبال در ورزشگاه آزادي ،مصاحبه با عادل فردوسي پور ،مسابقات نوجوانان در زمين هاي خاكي وهمچنين نظر مردم كوچه وبازار راجع به تيم هاي هم گروه ايران فيلم بگيريم ...در آن جو فوتبالي جامعه اين فيلم براي من ،صدابردار وفيلم بردار مي توانست خيلي جذاب باشد وپر از هيجان ...حالا فيلم راجع به جام جهاني چه ربطي به دوربين سوپر 8 دارد ؟خوب ربطش دوربينش بود آخر سفارش دهنده ها انگار خيلي اهل دل(!) بودند كلي مارا غافلگير كردند وپيشنهاد داده بودند كه با فرمت سوپر 8 فيلم بگيريم هيجان كار با اين دوربين مثل صعود تيم ايران از گروه خودش بود البته يك خورده بيشتر مثل بازي ايران در رده بندي جام جهاني... اول منظور همكارم رااز اينكه پاي تلفن گفت بايد با دوربين سوپر8بگيريم را متوجه نشدم فكر كردم سوپر 8 اسم يك فرمت جديد ديجيتال است كه فرنگي ها به ياد گذشته ها نام گذاري  كرده اند ..

-----------------------------------------

 سه سال پيش در راه شمال از سر فيلم برداري بر مي گشتم توي سوز سرما  پشت شيشه يك اغذيه فروشي بين راهي  يك دوربين سوپر  8 ديدم .پياده شدم رفتم طرفش خيلي نوستالژيك ولبخند به لب  تماشايش كردم تصميم گرفتم بخرمش ازمغازه دار  كه داشت شكم نون باگت را مي بريد قيمتش را پرسيدم  اوهم در حاليكه  همبر گر هايش را پشت ورو كرد  گفت :خانم  اين كه  دكوره ... من كه پالتوام را توي ماشين جا گذاشته بودم وداشتم از سرما مي مردم گفتم :باشه آقا خوب بفروشش...قيمتي گفت كه از موجودي كيفم بيشتر بود توي آن برف وسرما وبوي همبرگر و روغن سوخته ... با دوربين پر از خاطره خدا حافظي  كردم   وراه افتادم سمت ماشين  صداي راننده را شنيدم كه گفت :خانم ناراحت نشو دل ورودش ودرآوردم بدرد نمي خوره يه ماكته فقط ...آخر حرف هايش را خوب نشنيدم انگار توي آن سوز سرما اين حرف ها به گوشم نرسيد... برگشتم  تهران.....آن هم چه آمدني با خودم فكر كردم اين دوربين ها كي قاطي لوازم دكوري شدند  ؟

---------------------------------------

پارسال تابستان براي صدا گذاري فيلمي مستند رفتم استوديو فيلم سازي ... كار ضبط صدا طول كشيد توي سالن داشتم قفسه تنديس هاي چند جشنواره را مي ديدم بينشان يك دوربين سوپر 8 خودش را نشانم داد آن هم چه نشان دادني..چشم هايم برق زد سرك مي كشيدم كه از پشت شيشه قهوه اي بين تنديس ها خوب ببينمش ...صداي مدير دفتر كه خودش هم يك مستند سازه را شنيدم كه گفت :مگه شما هم با اين دوربين

ذوق زده گفتم :آره سال ۷۳ آخرين سال حياتشون من يك فيلم مستند با اينها ساختم خودم هم با موويلا تدوينش كردم تقريبا همان سال منسوخ شد ما هم با خوشحالي رفتيم سر وقت دوربين هاي ويدئويي فكر مي كرديم هم راحتتره هم كلاسش بالاتره بااين دوربين هاي " M9000 "بيشتر احساس كار گرداني به ما دست مي داد ...او گفت :الان همه مي روند سراغ دوربين هايي كه جنس تصويرش به نگاتيو نزديكتر باشه ...انگار ويدئو سر همه را كلاه گذاشته...رنگ ونورش جعليه ...سينما يعني نگاتيو ... با خودم تكرار كردم :سينما يعني نگاتيو ...اين جمله را از چند نفر شنيد ه ام  سر فيلم برداري ،توي جشنواره ها بين جمع هاي دوستانه ....سينما يعني نگاتيو  يعني سوپر 8... يعني16ميلي متري.... يعني 35 ميلي متري ...گفتم البته مستند ساختن با نگاتيو سخته سرعت مستند با كندي كار با نگاتيو جور در نمي آيد ...اوگفت :بخشي از بهترين مستند هاي تاريخ سينما را با نگاتيو ساخته اند راستش اين فرمت كند نيست ما تنبل شديم گفتم: مي توانم از نزديك ببينمش خنديد وگفت : تا الا ن هر كس اين دوربين را ديده مي خواهد از نزديكتر ببيندش توي دست هايش...وقتي توي دست هايم بود ووارسي اش مي كردم ياد وقت هايي افتادم كه موقع ضبط نما هاي داخلي يادمان مي رفت دكمه فيلترش را بزنيم براي همين پلان ها همه آبي مي شد معمولا به بغل دستي امان مي گفتيم :ببين تو يادم بنداز خارجي داخلي فيلتر هايش را عوض كنم ...اين تركيب داخلي خارجي خيلي حس سينمايي داشت . همكار مستند سازم را شنيدم در حالي كه مي خنديد گفت :يادش بخير موقع كار يادمان مي رفت موقع تعويض پلان هاي خارجي به داخلي دكمه فيلترش را عوض كنيم براي همين يكي را مامور مي كرديم يادمان بياندازد ...

شما هم اينطوري بوديد ؟

------------------------------------------------------------------------------------------

 

بعد از سال ها، فيلم ساختن با سوپر 8 حال وهوايي داشت براي خودش ....زنگ زدم تلفن دستي عادل فردوسي پور برايش توضيح دادم كه ميخواهيم يك فيلم بسازيم راجع به جام جهاني و.......گفت :مي خواهيد بياييد استوديو برنامه نودبرداري از تلويزيون را نداريم  مي آييم منزل قرارو مدا رها را گذاشتيم  وخداحافظي كرديم.يكهو گفتم : آقاي فردوسي پور آقاي فردوسي پورقطع نكرده بود گفت :بله...گفتم :البته دوربيني كه همراه امان مي آوريم

يك دوربين كوچيكه ....يك دوربين آماتوري ...گفت :از اين دوربين هاي ديجيتال جمع وجور ؟!مكثي كردم وگفتم :نه ازاين جديدا ...وقتي آمديم مي بينيد ...خواستم كه در جريان باشيد ...خداحافظي كرديم .. توي خيابان بودم چند لحظه ايستادم با خودم گفتم :چرا خواستم بداند  دوربينمون  آماتوريه ...يعني ترسيدم با ديدن دوربين سوپر 8 توي ذوقش بخورد؟ روز فيلم برداري رفتيم منزلش ...خودش وخانم نازنينش خيلي همكاري كردند...وقتي دوربين راديد گفت : اين دوربين سوپرهشته  يادش بخير..فيلم هايش را از كجا آورديد گفتيم : از فرنگستون ...وقتي كه فيلم بردار كليد زد نزديك بود از خنده بميريم ...يادمان رفته بود موتور اين دوربينها چقدر پر سرو صداست  خانه عادل بنده خدا را گرفته بود روسرش ....صدا بردارمان با بوم ودتش مانده بود حيران با اين سرو صداي دوربين چه كند ...جماعت صدا بردار ها هم از سرو صدا فراري اند ولي وقتي از دوربين باشه نمي دانند كجا بروند....بعد از كلي جابجائي فردوسي پور وبوم صدا بردار  بالاخره رضايت داديم ما صدايمان را بگيريم ودوربين عزيزمان هم سر وصداي خودش را داشته باشد....  ما راجع به همه چيز اين دوربين ها حرف زده بوديم بجزء صداي موتورش بعد ازسال هااز ياد برده بوديم با سوپر8 فيلم مي گرفتيم بعد با ضبط صوت خونمون صداگذاري مي كرديم.آن هم با چه مصيبت شيريني...بعد از كلي دنگ وفنگ اواسط فيلم برداري در حاليكه عادل مشغول تحليل تيم هاي هم گروه تيم ايران بود ...يكهو فيلم بردار گفت :واي.. اصلا يادم نبود فيلترش را نزدم الان تصاوير آبي شده ..بعدرو كرد به من وادامه داد مي توانم خواهش كنم وقتي پلان هاي خارجي داخلي مي گيريم يادم بندازي دكمه فيلترش را بزنم ...

----------------------------------------

 

 فرداي بعداز فيلم برداري از تمرينات باشگاه صبا باطري يادمان افتاد كاست هاي اين دوربين ها دو ونيم دقيقه اي است نه چهار دقيقه ...نشستيم حساب كرديم مصاحبه چه كسي نصفه ضبط شده فهميديم  مصاحبه علي دايي ...همان كسي كه به خاطرش تيم صبا باطري را انتخاب كرديم ....

به بچه ها گفتم :چند سال پيش كه براي اولين بار با اين دوربين ها فيلم مي ساختيم تازه كار بوديم وناوارد همه اش به خطاهاي همديگر غر مي زديم وبعدش هم مي خنديديم حالا بعد از چند سال درس ومشق وآموزش وتجربه ودوربين   HD وحرفه اي بازي حالا كه گذرمان به نوستالژيك ترين دوربين دنيا مي افتد باز در برابرش تازه كاريم وناوارد البته حالا ازاشتباهاتمان خجالت مي كشيم بعدش هم مي خنديم ...جلوي ورودي استاديوم آزادي فيلم مي گرفتيم ...جعفر پناهي آمد جلو و گفت : اي بابا اين كه  دوربين سوپر هشته  يادش بخير ...بديد ببينمش... با كاست 100 ASAفيلم مي گيريد مگه نه ؟ كجا ظهور ش مي كنيد ؟ما هم گفتيم :فرنگستون...

--------------------------------------------------------------

 

.فيلم" مردان همديگر را بهتر مي فهمند "چندروز پيشجايزه ويژه جشنواره "SUN DANCE  "را گرفت .. حالا چرا اين خبر را آوردم؟

 چون كارگردانش مرجان عليزاده دوستمه ..خوب چرا وقتي بقيه دوستانم جايزه مي گيرند اينجا نمي نويسم؟ به دو دليل اساسي اوليش به خاطر

اينه كه توي اين سيزده روز وبلاگ نويسي من هيچكدامشان جايزه نگرفتند دومين دليلش خودمم چون توي اين فيلم دستيار(شاگرد) فيلم بردار بودم ..

.فيلم بردارش بايرام فضلي است وتدوين هم خود مرجان انجام داد.اين همكاري هم از روي دوستي بود اينكه مي خواهم فيلم بسازم هستي ؟

 - آره هستم...

به يادگار مانده از دوربين سوپر 8 وفيلتر آبي اش وآماتور بازي وشور و سر مستي از اينكه چهار نفري يكي چهار تا پلان بگيري وچهار نفري

پلان هارا به هم بچسباني وچهار تا كارگردان وچهار تا فيلم برداروچهار تا تدوين گروچهار حس پر طمطراق فيلم ساز بودن...براي يك فيلم پنج دقيقه اي ...

 

جشنواره " سان دنس " توي آمريكا بر گذار مي شود ...بنيان گذار و مديرش هم "رابرت رد فورد" است ....جشنواره فيلم هاي مستقل

 است كه خيلي معتبره به گمانم مرجان اولين ايرانيه كه از اين جشنواره جايزه گرفته...

چه خوب!! توي اين وانفساي سياست هاي شكرآب...ظاهرا هنر راه خودش را مي رود بي توجه به حر ف وحديث هاي سياست...

 

خدا كند امروز بروم جشنواره فيلم ببينم....

 

 

 

نوشته لیلا خوانساری در 7:31 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 10 بهمن1385

                                             

                                              مستند ساز ذوق زده

                                                      

                                                         يا

                   چگونه در برابريك سوژه مكش مرگ ما خودمان را كنترل كنيم               

 

 

معمولا فيلم ساختن مثل عروسي گرفتن مي ماند يعني قبلش يك سري مقدمات

داره كه بهش ميگن :پيش توليد

اين پيش توليد خيلي مهمه يعني اگه جدي گرفته نشه وسرسري رد ش كني

بره تا كه زودتر به وصال مرحله توليد برسي وبه اميد اين وصال فرخنده

اسم جشنواره هاوتعداد سفرهايي كه باهاش مي روي و رديف كني واينكه

 فيلمت رامتاثر از فيلم هاي يوريس ايونس بسازي يا آنیس واردا ...

مثل دختر وپسر هاي عاشقي كه همه كارهای عروسیشون روي زمينه

نشستند  توي يك محيط عاشقانه واز  بچه هاي آينده اشان حرف مي زنند

 و در حاليكه تا بنا گوش سرخ شده اند به اين نتيجه مي رسند كه چشم و

ابرويش به من مي رود ولب ودهانش به شما وقد ش به آقاجونم مي ره و

سرو زبونش به مامانت اينا ...

بهتر است از دستيارت يا مدير توليد ت ويا همان كسي كه در خيال بافي هايت

 شريكه  بپرسي اين سوژه چقدر به درد ساخته شدن مي خوره ؟

 

 مثل وقتی كه خانواده عروس  از خودشو ن مي پرسند كه اين آقا به درد

دامادي مامي خوره يا نه؟ وهمين سوال را خانواده دامادراجع به دختر

مي پرسند والبته براي رسيدن به جواب از خجالت هم در مي آيند وتقريبا

از همه مردم شهر مي پرسندبعضي از اين آدمها را اداره آمار بايد استخدام

كنه خيلي خوب آمار در مي آ ورند....

 داشتم مي گفتم اين خيلي مهمه كه  سوژه ات قبلا ساخته نشده باشه

 البته من هم قبول دارم هر كس فيلم خودش را مي سازه وبارها يك سوژه

فيلم شده ولي اينجا دوتا نكته  هست : بعضي از سوژه ها ارزش دوبار ساخته

 شدن را ندارند وهمان يكي براي كل تاريخ سينماي مستند كفایت  می کنه ...

ونكته دوم  بهتره جلوي آينه از خودت بپرسي من قراره چه چيزي بهتر وبيشتر

 از قبلي ها توي فيلمم بياورم ؟...

جواب سوالت را وقتي مي گيري كه تحقيق ميداني ات را شروع كني توي

امر خير وصلت دوتا جوون بهش مي گويند :تحقيق محلي..

فكرش را بكن توي يك عروسي بعد از كلي خرج و وسط آمدن پاي آبرو و

حيثيت آبا واجدادي وقتي همه كف مي زنند وپدر عروس بعد از كلي خواهش

 والتماس ديگران داره وسط مجلس قر كمر مي ريزه يكهو در باز بشه ويك

 بچه پفك بدست بياد تو وبرود

 كت داماد سرخ وسفيد را بگيرد وبگه :بابا...بابا

و يا زبانم لال وسط گل لگد كردن باباي داماد يك جوون بياد داخل بره سمت

 عروس به زانو بيافته و بگه: خائن ...

البته در مقام مقایسه اولی بهتره ...دومی بوی خون می دهد...

 

 توي مرحله تحقيق تكليف خيلي چيز ها روشن مي شود مثلا من اصلا

مي خوا هم يا مي توانم اين فيلم را بسازم يا نه ؟! این سوژه قابلیت فیلم

 شدن دارد یا یهتر است کتابش را بنویسم...

 

اين خيلي بده كه گروه را بدوبدو برداري با خودت ببري وسط كوير بعد ببيني

 اين سوژه مكش مرگ ما به تو راه نمي ده اصلا با تو غريبي مي كنه  جلوی

 چشم همکارات تحویلت نمی گیره  نگوتا حالا نشناخته بوديش ...فكر نمي كني

 يك خورده دير فهميدي كه عشقت دوستت نداره ؟

حالا كه همه را علاف خودت وعجله ات كردي ومرحله رویت روی ماه سوژه

 را چسباندي به مرحله سخت وپر مسئوليت فيلم برداري ؟! پس تحقيق وشناخت

موضوع كجا رفت؟

بگو اعتراف كن چكارش كردي ؟ حوصله نداشتي يا پول نداشتی؟ ديدي جشنواره

آمستردام فراخوان داده يا فجر داره فيلم مي گيره گفتي بي خيال ...شايد هم

 تهيه كننده ات بهت مي گفت به جاي علاف گشتن بيا فيلمت را بساز در حاليكه

داشتي باعشق روي سوژه ات كار مي كردي تا بهتر بشناسي اش ...

حالا مي داني چه به سرت مي آيد ؟ دستمزدها ،كرايه وسايل ،خرج صحنه

 وموادخام واز همه مهمتر آبرو اعتبارت كه بدجور رفته زير سوال ... همه اينها  

اساسي حالت را مي گيره وفيلمي كه مي توانست بشه عزيز جانت شده بلاي

آبروت البته بعدها كه چند تا فيلم ساختي اسمش را توي كارنامه پربارت نمي آري...

اينكه تحقيق را از كجا شروع كنيم چه زماني كفايت آن را اعلام كنيم واينكه  مرحله

 باحال انتخاب عوامل كجاي پيش توليد قرار داره (چرا با حال ؟! چون دیدار ها تازه

 می شود) واینکه پيش توليد چند مرحله دارد و در انواع مستند ها چه ويژگي هايي

پيدا مي كند بماند براي پستهاي بعدي ....

انتخاب درست وحساب شده عوامل مثل استخدام آشپز وطراح سفره عقد و...

خيلي مهمه مثلا فكر كن بعد از كلي تحقيق واستخاره وصرف هزينه... شب

 عروسي در حاليكه دو تا كفتر عاشق ما دارند از يك بشقاب غذا مي خورند بقيه

كوبيده مي خورند آن دوتا سلطاني يكهو چندتا جيغ شنيده می شود و چند نفر

غش می كنند كه چي شده ؟هيچي !! توي بشقاب غذاي عمه عروس دم موش

 پيدا شده است...

 

فکرش را بکن بعد از کلی برو وبیا  ببینی تصاویری که گرفتید فلو هستند یا صداها

اوت گرفته شده است ...حتا اگر وسط فیلم بر داری پی ببری که یکی داره گند

می زنه به سر وشکل فیلمت باز هم تعویض عوامل وقت وانرژی زیادی می گیرد...

 

 بعضي وقت ها يك سوژه هايي هستند كه مي آيند دلبري مي كنند واگر نجنبي

گذاشته رفته ...وتو فرصتي براي تحقيق ووقت گذراني بااو را نداري مثلا تو

تصميم داري يك فيلم راجع به جنبش دانشجويي بسازي خبر مي رسه جلوي

دانشگاه تهران شلوغ شده تو هم مثل چريكها دوربين به دست مي ري كه فيلم

 بگيري اين جور وقتها بعد از فيلم برداري يا با دست پر بر مي گردي به خانه ات

 در ميدان راه آهن يا  با دست خالی بدون دوربینت مي روي يك جاي خوش آب

وهوا مثل منطقه اوين كه احتمال دومي درحد قطعا است.

این مستند سازی چریکی فرقی نمی کنه کجا باشی کلا تلفاتش خیلی بالاست...

 

.اين را بگم وبروم بخوابم شنيده ام كه هرقدر پيش توليد حرفه اي تر وجدي تر و

به اندازه باشه نه زياد نه كم توليد راحت تر وبهتري خواهي داشت...توي وقت و

هزينه هم صرفه جويي مي شود اساسي ...

 

حالا اگر گذرت به آمستردام افتاد سلام من را به ونگوگ برسان بهش بگو ای کاش

 

من هم یه تئو داشتم ...

 

                                                                                                                     ادامه دارد... 

------------------------------------------------------------------

جشنواره آمستردام  (  IDFA  )   معتبرترین جشنواره سینمای مستند است که

هرسال آبان ماه برگذار می شود به این جشنواره کن سینمای مستند هم می گویند...

 

 

 امسال توي بازار فيلم جشنواره فجر فيلم "پنهان در نور وسايه "توسط يك شركت

براي پخش خارجي انتخاب شده براي همين گرفتار كپي کشی و ادیت زیر نویس هستم...

 

 اگر به ساعت پست هایم نگاه کنید معلوم می شود روزها ی شلوغی دارم...

 

 اگر عمری باشه تا پست بعدی  خداحافظ... 

 

نوشته لیلا خوانساری در 5:10 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 8 بهمن1385
 

                         

  لطفا پرده را كنار بزنيد... نه نزنيد 

*****************************************                  

اینکه یک آدمی با ظرفیت های محدود  شغلش طوری باشه که دور و

برش را بی پرده ببینه حس عجیبی دارد منظورم این است اینکه تو

مسئولیتی را به عهده بگیری که مجبور باشی سرک بکشی پشت پرده اجتماع

 ( دور وبرم+خودم +خانواده ام ) مثل وقتی که در حین اجرای نمایش بروی

 پشت صحنه وببینی که چگونه بازیگرها گریم می کنند لباسشان را متناسب

 با نقشی که دارند عوض می کنند دیالوگ حفظ می کنند بعد می آیند روی

 صحنه نقش بازی می کنند نقشی که خیلی خوب به آنها می آید  تا اينجا ي

 كار يعني قالب عوض كردن آدمها كه يكي از اين ها  مي تواند خود خودم باشد

را مي شود با شوخي وخنده رد كرد  ولي اشكال كار جايي است كه يكهو اين

 آدم تصميم بگيرد به ديگران تفهيم كند كه نقش نيست جعلي نيست بلكه خود

 خودشه ...حالا بدتر اينه كه يك تعدادي از ديگران هم باورشان بشود وبرايش كف

 بزنند نه به خاطر اينكه خوب بازي كرده بلكه به خاطر اينكه خوب بازي خوردند  .

راستش اينجور وقت هابه خودم شك مي كنم مي گويم :

ليلا تو توي اين بلبشو يا بازيگري يا بازيت مي دهند بيخود خودت را گول نزن

خيال نكن توانستي خودت را نجات دهي ...

البته فاصله ترس وشجاعت در من خيلي زياده بعضي وقت ها بال در

مي آورم پرواز مي كنم بعديكهو اون بالا بالهايم غيب مي شوند وبا سر

مي افتم...

داشتم مي گفتم  وقتي يك فيلم را مي سازيم افسرده مي شوم تازه

فكرم كارمي افتد كه واي من چه ديدم... حيرت حس خوبيه ولي بعضي

وقت ها گيج و گول مي شوم گنگ خواب ديده مي شوم نمي دانم وحتا

نمي توا نم آنچه را ديدم به زبان بياورم ...تازگي ها خودم را روان كاوي كرده ام

 وفهميدم مغز وقلب آدم خوش خنده وخوش خيال و حيرت زده ای مثل من با

هم همخواني ندارند هر كدام با ديده ها وشنيده ها يشان آش خودشان را

مي پزند زیر بار دروغ و راست همدیگر هم نمی روند.

ديدن ارواح لخت و پتي  ظرفيت  مي خواهد  به خدا ...

***************************************************

 پست  بعدي  اسمش هست : مستند ساز ذوق زده يا چگونه در مقابل يك سوژه

مكش مرگ ما خودمان را كنترل كنيم...

نوشته لیلا خوانساری در 0:58 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 6 بهمن1385

  

 

 

 

گفت وگو با لیلا خوانساری؛کارگردان«پنهان در نور و سایه»

 

تراش مجسمه سنگی

 

مرجان ریاحی

 

لیلا خوانساری که پیشتر توانسته بود با نخستین مستندش از پس برگ های انجیرحضور خوبی در جشنواره های داخلی و خارجی داشته باشد و تندیس بهترین فیلم مستند جشنواره فیلم فروغ را به خود اختصاص دهد، به تازگی پنهان در نور و سایه مستند ۲۵ دقیقه ای در رابطه با قهرمانان زیبایی اندام مرد را آماده نمایش کرده؛فیلمی بی ادعا،موجز و متفاوت.
خوانساری در دومین اثرش پخته تر عمل می کند و به مخاطب پیگیر این نوع سینما ثابت می کند که در عرصه پرهیاهو و پر رقابت سینمای مستند ثابت قدم است:«نزدیک شدن من به این سوژه ابتدا از یک کنجکاوی شروع شد و با کند و کاو ادامه پیدا کرد.می خواستم این آدم ها را با تمام باورها و حرف هایشان در قاب تصویر بگنجانم،آدم هایی که همیشه با پیشداوری روبرو بودند.هر وقت آنان را در خیابان
می دیدم،با خودم می گفتم:«راستی در فکر این مردان که به قول خودشان«عشق هیکل»هستند،چه می گذرد؟ و تا چه اندازه این آدم ها به روحشان اهمیت می دهند؟»
یکی از مراحل مهم شکل گیری فیلم مستند،مرحله پیش تحقیق و تحقیق است و وقتی سوژه مورد نظر قهرمانان زیبایی اندام کار مرد باشند،کار برای سازنده اش که خانم جوانی است به مراتب دشوارتر است:«پیش تحقیق فیلم حدود دو سال جسته و گریخته طول کشید و سه ماه هم تحقیق مستمر داشتم.برای پیدا کردن شخصیت ها و لوکیشن مورد نظر به باشگاه های زیادی سر زدم و با اینکه مسئولین ورزشی با پیشداوری مرا از ساخت این فیلم منع می کردند و رفتن به این باشگاه ها را برای خانم ها مناسب نمی دانستند،نه تنها مشکل خاصی پیش نیامد،بلکه با رفتار مناسب و برخورد خوب این ورزشکاران روبرو شدم.»

 یکی از خصوصیات فیلمسازی مستقل،کار تیمی و دوستانه است.فیلمسازان جوان همیشه برای سرشکن کردن هزینه ها سعی می کنند از دوستان،نزدیکان و حتی اقوام خود در گروه سازنده استفاده کنند تا مجبور به دستمزد دادن نباشند.این یکی از محاسن کار دوستانه است،اما از طرفی این نوع کار،کارگردان را از داشتن یک تیم حرفه ای و کارآمد محروم می کند:«یکی از عواملی که فیلمسازان جوان را از نردبان ایده آل هایشان پایین می کشد، نداشتن بودجه است.معمولا به خاطر نداشتن پول مجبوری از دقت در نورپردازی،میزانسن و... بگذری که در وقت و هزینه ها صرفه جویی شود و تمام اینها موجب می شود که بعد از پایان فیلم احساس کنی که این تمام چیزهایی که می خواستی و می توانستی نیست،اما وجود گروه خوب و صمیمی که تمام مشکلات مالی و... موجود در کار را درک می کردند و با آن کنار می آمدند موجب شد در تمام شرایط سخت کار امیدم را از دست ندهم.»
در مستند پنهان در نور و سایه فیلمساز به قهرمانان بدنسازی نگاه متفاوتی دارد.آنها برخلاف تصور عامه به غیر از توجه به حجیم شدن عضلاتشان،درگیری های فلسفی و عرفانی نیز دارند. تصویری که تا به حال از آنان دیده نشده است:«خیلی از کسانی که فیلم را دیده اند،می گویند چرا به این آدم ها آنقدر مثبت نگاه کرده ای؟ ما هیچ وقت نسبت به آنان ذهنیت مثبتی نداشته ایم.ولی من معتقدم یکی از پیامدهای فیلم مستند، تغییر و تصحیح نگرش جامعه نسبت به موضوع به تصویر درآمده است. واقعیت این است که من در زمان تحقیق و تولید این فیلم با آدم هایی روبرو شدم که علاوه بر تراش بدن، روح و افکارشان را نیز صیقل می دادند و این بخش پنهان حقیقت آنان بود.»
تدوین، یکی از مراحل مهم ساخت فیلم مستند است، مرحله ای که شاید سرنوشت خیلی از مستندهایی که توسط فیلمسازان جوان ساخته شده است را تغییر داده است
:«من از روزهای تصویربرداری به تدوین فکر می کردم و در روزهای تدوین بی توجه به تمام سختی هایی که برای گرفتن نماها تحمل کرده بودم،سعی کردم هر آنچه که لازم بود قیچی شود تا فیلم به ساختار بهتری برسد.برای من تدوین مانند تراش یک مجسمه سنگی است. ..»
پایگاه خبری فیلم کوتاه

     *روزنامه ایران دی ماه ۱۳۸۴
نوشته لیلا خوانساری در 9:15 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 5 بهمن1385
 

در جدول زیر وضعیت تماشا در تاریخ سینما ی مستند وگزارشی با رجوع به نمو نه های

شاخص توصیف شده است...

 

 دوره                  نوع مخاطب                 مکان - اقتصادنمایش                      نوع تماشا

قاجار          :    خاص(محدودبه دربار)                     دربار                                      اختیاری

پهلوی اول   :              عام                       پیش نمایش سینماها                         اجباری

                                                                  اکران (دو نمونه)                           فعال 

اواخر دهه ۲۰:            عام                       پیش نمایش سینماها                        اجباری

اواخردهه ۳۰:             عام                       پیش نمایش سینماها                        اجباری 

                                 خاص                      انجمن ها -کانون فیلم                 اختیاری-غیر انتفاعی

۵۴-۱۳۴۵    :               عام                                  اکران                                 فعال ۴ مورد  

تلویزیون تک کابلی :   انبوه تماشاچی              رسانه تلویزیون                         اجباری- منفعل

         و           

    دوره انقلاب    :      توده تماشاگر              پیش نمایش سینماها                      کنجکاوانه

اواخر دهه ۵۰  :            عام                                  اکران                                   فعال

دهه ۶۰ به بعد    :    انبوه تماشاگر            تلویزیون -رسانه چند کانالی              اختیاری -اجبار ی 

                              تماشاگر خاص           ویدئو خانگی-انجمن ها( اکران)                 فعال!      

  *اجباری : فیلم مستند یا گزارشی - خبری قبل از برنامه اصلی نمایش داده شده و بلیط برای تماشاگران خریداری نشده است(عکس تماشای فعال). در تماشای اختیاری و غیر انتفاعی بهره مالی به سرمایه گذار نمی رسد.براساس این جدول فیلم های خاص یا شرایط اجتماعی ویژه فیلم مستند را

پدیده ای اقتصادی و متعلق به اکران کرده است .

دراوایل قاجار سینماهای تهران انبوهی از فیلم های خبری و گزارشی ینگه دنیا فرانسه و روسیه را نمایش می دادند. همچنین اوایل دهه ۲۰ فیلم های مستند انگلیسی در سینما اخبار و مستند های روسی در سینما ستاره اکران می شد که در جدول نیامده و همچنین نمایش های جشنوارهای محاسبه نشده است.

 ------------------------------------------------------------------------------

 مطالب بالا برگرفته از کتاب پژوهشی سینمای مستند ایران عرصه تفاوت ها

پژوهش و نگارش : محمد تهامی نژاد

انتشارات سروش

این کتاب در سال ۱۳۸۱ در دو هزار نسخه منتشر شده است

لازم بذکر است طبق گفتگویی که با ایشان داشتم قرار است این کتاب با اطلاعات و اصلاحات

جدید تجدید چاپ شود.

                                 --------------------------------------------------------------          

از آقای تهامی نژاد عزیز به خاطر آنکه با خو شرویی اجازه داد از مطالب کتابش

در وبلاگم استفاده کنم بسیار ممنونم.  همچنین قرار شد مطلبی  از جدید ترین

کتابش را در این وبلاگ بنویسم .

ایشان پژوهشگر و نویسنده ای توانا در عرصه سینمای ایران است که علاقمندان و

اهالی سینما با آثار ایشان آشنا هستند. مجموعه تحقیقاتش از اسناد مستند

وباارزش سینمای ماست  .   

---------------------------------------------------------

راستی سینما ستاره که در متن بالا اسمش را می خوانید واقع در امیریه خیابان 

ولی عصر روبروی خیابان محل زندگی من قرار داره (داشت)چند وقت پیش بعد از

مدتی تعطیلی خرابش کردند .خدا می داند چه خاطراتی از سال های رونق سینما های 

تهران داشت و  از بین رفت نمی دانستم فیلم مستند هم نمایش می داده است.

  ....یادت به خیر سینما ستاره....   

 

            

نوشته لیلا خوانساری در 6:1 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه 2 بهمن1385

    

  منتظر دیدن چند عکس از سفرم به افغانستان باشید البته اگر عمری باقی باشه...

 

      همیشه بیشترین تلاشتان را بکنید

      این  میثاق سرخپوستی  به درد مستند سازها می خوره خیلی زیاد ...

نوشته لیلا خوانساری در 3:54 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه 2 بهمن1385

                  مي گويند مستند سازي آميزه اي از عقل و جنون است

 

به خدا راست مي گويند .بدون چاشني جنون اصلا جراتش رانداري كه خودت را بياندازي

 وسط معركه جامعه دو مجهولي ودنبال جواب بگردي  و از اين سوال وجواب تصوير

 بگيري وبگذاري جلوي چشم ديگران وبگویی این فیلم سندیت هم دارد .......بدون حمايت

 عقل هم كه اصلا حرفش هم نزن توي مرحله پيش توليد فيلم اولت آنچنان تو را سر جايت

 مي نشانند كه تا پايان عمر عقل مداري كلام اول وآخرت باشد.

اينكه حواست به حرفي كه مي زني باشد و درلحظه درست ترين تصميم رابگيري وظرافت

 رفتار و سنجيدگي گفتار داشته باشي  تا خدا نكرده حسن نيت تو به سو نيت تعبير نشود 

 دانایی ابزار كاريك  مستند سازاست.....دوربين وسه پايه اولويت دوم را دارد.

 

 

 

 

 

                                 یکی دارد در این حوالی راست می گوید

 

 

بارها ديده ام كسي كه مقابل دوربين يك مستند ساز قرار مي گيرد اندازه

 صداقت آدم هاي پشت دوربين را احساس مي كند و خواسته يا نا خواسته

 به همان اندازه در حرفهايش صداقت به خرج مي دهد.

دوربين به شكل هولناكي راستگواست راستش براي كسي كه ادعاي عشق

 به مستند دارد خوب نيست ازراستگويي بترسد ولي حقيقتش آنقدر از كودكي

 بخش هايي از زندگي ام را پنهان كرده ام كه الان خيلي زياد شده از برملا

 شدن آنها هول می کنم وقتي يك آدمي مقابل دوربين در برابر دوربين خيلي

راحت حرف مي زند و پنهان شدني ها را به زبان مي آورد من از هجوم اين

همه صداقت نگران مي شوم.با خودم مي گويم نكند براي آن مستندساز بنده خدا

دردسر شود .يا اينكه اين آدم راستگو شب برود خانه از اين همه راستگويي

 پيش خودش شرمنده شود .وقتي  كسي مقابل دوربين حسابي از زواياي پنهان

 قلب و روحش حرف مي زند شب موقع خواب به او فكر مي كنم واز خدا

مي خواهم كمكش كند با ياد آوري حرفهايش خودش را سرزنش نكند ومرا

هم به عنوان كارگردان يا مدير توليد  كار لعن ونفرين نكند وخيال نكند اغفال

 شده است.

بماند كه پيش آمده طرف شب دير وقت ويا صبح كله سحر به تلفن دستي ام

 زنگ زده و با لحني كه مرا نرنجاند مي گويد:ممكنه از حرف هايي كه زدم

جلوي دوربين  توي فيلمتون استفاده نكنيد . فقط خدا می داند دراین مدت چه

رنجی کشیده تا رویش شده به من تلفن کند  آن وقت نوبت من است  که عذاب

 وجدان بگیرم.

 

 

 

نوشته لیلا خوانساری در 3:24 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1 بهمن1385

 

                              

                                     ناموس روی دیوار

 

 

 مستندسازي هم براي خودش عالمي دارد ديدني ..مستندسازها

هم در اين عالم پر از دلهره وحرف وحديث بساطي دارند تماشايي..

 هميشه اين شانس را داشته ام كه با مستند سازهايي كار كنم كه

 آدم هاي نازنيني هستند از تك تك آنها خاطرات خوبي دارم براي

همين ازخدا واز آنها ممنونم .

داشتم مي گفتم بعضي وقتها داري از يك ديوار فيلم مي گيري يكهو

 يك آقائي مي آيد وعصباني وغير محترمانه مي گويد :زودباش فيلمي

كه گرفتيد بدهيد من تا بشكنمش ...

يكي از افراد كه معمولا مدير توليد گروهه و وظيفه گفتگو والبته

بعضی وقتها مخ زني را به عهده دارد جلو مي رودمي گويد: آقا

 آرام باش مگه چي شده ؟مرد مي گويد :داشتيد از ناموس من

 فيلم مي گرفتيد مدير توليد مي گويد :ولي ما روي نقاشي ها ونوشته هاي

 روي ديوار ناموس كسي را نديديم ...

مرد مي گويد :چرا...از پشت پنجره گوشه پرده را داده بود  كنار شما

 را تماشا مي كرد مدير توليد مي گويد : پنجره نيم متر با قاب تصوير ما

 فاصله داشت والله به خدا ...

 

خيال بد نكنيد اين گروه مستند ساز كاملا كارشان قانوني است توي

 پيش توليد يه بغل معرفي نامه و مجوز گرفته اند كه حض كني حالا

 چرا اينقدر با اين معترضين راه مي آيند چند دليل اساسي دارد  كه 

 بماند براي بعد  اين  مبحث مجوزها در سينماي مستند  ماجراها

  دارد مفصل ...حالا برويم تكليف اين بندگان خدا را تا نور نرفته

 روشن كنيم.

 

مرد كه همچنان عصباني است يا شايد خودش را زده به عصبانيت

مي گويد : بايد ببينم...

  فكر مي كنيد اينجور وقت ها گروه مستند ساز چكار مي كند ...

اعتراض مي كنند؟ عصباني مي شوند ؟ طرف را مي پيچانند؟ يا

 مجوزهايي را كه اخذ كرده اند رو مي كنند جهت رويت آن آقا نه

 كاملا برعكس....  

 مدير توليد يا يكي ديگر از عوامل مي گويد:خواهش مي كنم آقا

  حتما چند  لحظه  لطفا صبر كنيد...

 فيلم برداربا خوشرويي play back مي كندمعمولامستندسازه

ا در صبر وحوصله و خوش رويي با خلق ا لله مثل هم هستند

با مامورين كه دیگه گفتن نداره حسابی نازنین می شوند ودلبر...

دراين چند لحظه  انتظار به سوژه مذكور چای فلاسکی  هم تعارف

 مي كنند  اين گروه وضعشان خوب است چاي هم دارند . البته اين

 تعارف چاي كار راننده محترم  است.

 فيلم بردار play مي كندوlcd دوربين را مي چرخاند به طرف

آقاي ناموس پرست او تمام پلان ديوار را تماشا مي كند .ظاهرا

خوشش آمده چشمانش برق مي زند اين را فيلم بر دار كه به او خيره

 شده مي بيند  ودر ذهن ضبط مي كند.

 بقيه دارند چاي مي نوشند برايشان اين چيزها عادي است . هر كدام

آنها تجربه هايي از مستند سازي دارند كه مسلمان نشنود كافر نبيند.

بعضي از خاطراتشان را به زبان كه مي آورند لكنت مي گيرند .

 من هم چند ماهي است كابوس يكي از اين تجربه هايم  ازخوا ب

مي پراندم.

  مرد مودبانه مي گويد: همين بود؟ به نظر مي آيد قبل از ديوار

 از پنجره گرفتيد فيلم بردار مي گويد :نه آقا قبلش از درخت چنار

 گرفتيم.مرد مي گويد : ببينم مطمئن بشوم ...

حالا فيلم بردار نازنين ما احساس مي كند دارند به ناموسش نظ

ر بد مي كنند دلش نمي خواهد اجازه دهد .

كارگردان خوش اخلاق و صبور فيلم از راه دور با چشمانش اشاره

 مي كند : قبول كن  فيلم بردار با ابروهايش اشاره مي كند :نه...

كارگردان ليوان چاي به دست با سر خواهش مي كند .....فيلم بردار

 نارضايتي خود را با دندان قروچه اي بي صدا نشان مي دهد....

چند ثانيه از فيلم را  playback مي كند .

 مرد اصلا متوجه اين گفتگوي از راه دورنيست حواسش به عظمت و

 شكوه دوربين چند ميليوني و سه پايه ساچلر است  به آنها دست هم

 مي زند.

مدير توليد پشت سر مرد ايستاده وروي تصاوير نريشن مي گويد

 انصافا صداي خوبي هم دارد...ملاحظه مي فرماييد آقا اين يك  چناره 

 كه بر روی تنه اش يادگاري هاي خيلي قديمي به چشم مي خورد.

 

مرد سر حال آمده است بالاخره چندنفر از مرموزترين آدم هاي جامعه

رامعطل خودش كرده آن هم توي سرما يي كه هيچ كس حتا با كتك هم

 بيرون نمي آيد اين همه هم تحويلش گرفته اند.بعضي وقت ها اين جنگ

اعصاب زير برق آفتاب اتفاق مي افتد.

 

مرد رو مي كند به صدا بردار و مي گويد:اين فيلمي كه مي سازي مال

 كدوم شبكه است؟

صدابردار كه مثل اكثر صدابردارها خيلي كم حرف است اشاره مي كند

به كارگردانو مي گويد :فيلم ايشونه ...

 البته آقاي صدابردار كه جوان خوش تيپي هم است از صبح تا حالا فقط

 همين يك جمله از دهانش بيرون آمده است.

 

مرد به كارگردان نظري مي اندازد اصلا شبيه كارگردان هايي كه در

تلوزيو ن مي بيند نيست خيلي ساده لباس پوشيده يك كلاه پشمي كرده

سرش تا روي ابروهايش پائين كشيده .عينك هم ندارد لبخند قشنگي

هم روي لب دارد.

مرد دوباره به صدا بردار نگاه مي كند و مي گويد :آره آقا ديشب يه

راز بقا ديدم راجع بهكوسه ها عجب حيوانات وحشي هستند(...)  پاي

غواص رو كند و خورد.

حالا نور رفته و گروه دارد وسايل را جمع مي كند. توي اين هيرو ويربه

 هم خسته نباشيد هم گفته اند.از آن خسته نباشيد هاي معروفي كه نه از

 روي عادت بلكه از ته دل است

مرد به سمت خانه اش مي رود با دو تا از همسايه هاي كنجكاوش سلام

 و عليكي مي كند

به عقب بر مي گردد با صداي بلند انگار دارد به پسر خاله ها ودختر

 خاله اش  تعارف مي كند مي گويد:بفرمائيدمنزل  شب درخدمت باشيم

  آهسته تر مي گويد:

 عيال رفته اراك ديدن مادرش فردا عصر مي آيد بالاخره يك نون و

 بو قلمون مجردي پيدا ميشه ...

گروه در حال جمع كردن وسايل  به هم نگا ه مي كنند .ابرو هايشان

 براي هم بالا مي رود  به هم لبخندهاي كجكي مي زنند . حيران مي مانند

 اين آقا كدام ناموسش پشت پنجره بود ؟

شايد يك ناموسش پشت پنجره آنها را تماشا مي كرده ..يكي هم رفته

 شهرستان پيش مادرش ...

 سرخپوست ها يك ميثاق دارند :هر گز تصورات باطل نكن ...آنها هم

 فكر بد نمي كنند پس حتما قصدش آشنايي با يك گروه فيلم برداري بوده

  ناموس پشت پنجره هم بهانه بوده ....

  البته انشالله......بقیه سوار شده اند صدابردار در صندوق عقب را

 می بندد به پنجره روشن خانه مرد نگاه می کند .موقع سوار شدن لبخند

 روی لب دارد. لبخندش را مدیر تولید توی آینه ماشین می بیند .

 

همه تجربه هاي مستند سازها که هولناک نيست  به  بعضي هاشون هم لبخند می زنند .

نوشته لیلا خوانساری در 3:10 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب